مروری بر نحوه تشکیل و فعالیت گروه راد-دامغانی (گروه تربت حیدریه)؛ از نخستین گروههای مائوئیستی دوران پهلوی ( “فصلنامه مطالعات تاریخی” سال هفدهم – شماره ۶۳ – زمستان ۹۷سمانه بایرامی صفحات: ۱۲۸-۱۰۹ )

چکیده

در سالهای میانی دهه ۱۳۶۰، برخی هسته های مبارزاتی کوچک شکل گرفتند که اعضای آن قبل از هر اقدامی به دست ساواک دستگیر و زندانی شدند. از جمله این هسته ها می توان به گروه تربت حیدریه اشاره کرد. آنها به پیروی از روش مبارزاتی مائو در چین، مبارزه دهقانی را الگوی برنامه های خود قرار دادند. اما مدت کوتاهی پس از آغاز فعالیت توسط ساواک شناسایی و اعضای آن در آبان ۱۳۶۷ دستگیر شدند. اعضای گروه همگی ابراز ندامت کردند و چون اقدام خاصی هم نکرده بودند، بعد از مدتی از زندان آزاد شدند. مقاله حاضر با بررسی اسناد برجامانده از این گروه به بررسی نحوه تشکیل و فعالیت این گروه پرداخته است. این گروه، البته اهمیت و تأثیری در تاریخ ایران نداشته است، اما تحقیق درباره آن می تواند گوشهای از فضای فکری، سیاسی و ظرفیت و امکانات و نیز شرایط جامعه ایران و محافل مبارزاتی و روشنفکری آن دوران را ترسیم سازد. | کلیدواژه ها: مائوئیسم، مبارزات چریکی، هوشنگ دامغانی، بهروز شهدوست راد، گروه پروسه مارکسیست لنینیست ایران.

دکتری سیاست گذاری فرهنگی، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، samanebayrami@yahoo.com(سمانه بایرامی )

 

فصلنامه مطالعات تاریخ -سال هفدهم، شماره ۶۲، زمستان ۱۳۹۷

۱. مقدمه

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پایانی بر فعالیتهای سیاسی مسالمت آمیز بود. رژیم پهلوی با اتخاذ روشی استبدادی و قهر آمیز در ظاهر مخالفان سیاسی خود را با گرایش های مختلف ملی، مذهبی، کمونیستی و… از صحنه سیاست حذف و یا منزوی کرد. در سالهای پس از کودتا آرامشی نسبی بر صحنه سیاسی ایران حاکم بود. شاه این آرامش را دلیل مشروعیت خود می دانست و تحلیل گران آن را آرامشی قبل از توفان می دانستند. تأسیس ساواک در سال ۱۳۳۰، ایجاد فضای وحشت و خفقان، سرکوب شدید مخالفان و دانشجویان، ساخت ارتشی مدرن و درآمدهای نفتی کلان هر روز محمدرضاشاه را بیشتر به سمت استبداد حرکت می داد و کوچکترین اعتراض دانشجویان با شدیدترین عکس العمل مواجه می شد. در این فضا بود که گرایش به مبارزه مسلحانه تقویت شد. در مورد علل گرایش به مبارزه مسلحانه به دو دسته از علل می توان اشاره کرد

  1. ۱. علل داخلی: شاید اولین و مهمترین علت گرایش به مشی مسلحانه در میان جوانان و دانشجویان این بود که آنها به این نتیجه رسیده بودند که دیگر مخالفت و نقد در چارچوب قانون اساسی کارایی ندارد و راههای مسالمت آمیز و در قالب ضوابط و قوانین بسته است. همین شکست راههای متعارف برای مخالفت با رژیم، راه را برای نظرات و روش های غیر متعارف باز کرد» (کاتوزیان، ۱۳۷۲: ۲۰۸)

سیاست مشت آهنین شاه در قیام ۱۵ خرداد ۱۳۹۲، کشتار، دستگیری های متعدد شکنجه های وحشیانه مخالفان موجب شد که گروههای مخالف به صورت زیرزمینی فعالیت کنند. در برخورد با چنین وقایعی، به جای توجه به لزوم برقراری آزادی های سیاسی، ساواک مأمور برقراری اختناق و سرکوب در جامعه شد. اقدامات امنیتی شدید نتیجه معکوس به بار آورد و گروههایی به وجود آمدند که تاکتیکهای کاملا متفاوتی در مبارزه داشتند.

گروههای جدید به هیچ وجه حاضر به آشتی با رژیم نبودند و تنها نابودی رژیم شاهنشاهی را دنبال می کردند. از سوی دیگر، دانشجویان از احزاب و گروههای سیاسی داخل کشور مانند حزب توده و ملی گرایان دلسرد شده بودند. ضعف، ناکارآمدی، وابستگی و فرصت طلبی کمونیست های سنتی ایران موجب تمایل جوانان به سازمانهایی شد که روحیه انقلابی گری بالایی داشتند. شکست حزب توده موجب ارتقای جنبش های نوین کمونیستی متکی به مشی مسلحانه و شیوههای چریکی شد (علوی، ۱۳۷۹: ۳۸-۵۵)

بیژن جزنی، نظریه پرداز جنبش مسلحانه، نیز در این باره نظراتی مشابه دارد (جزنی، تاریخ سی ساله)

۲. علل بین المللی: پیروزی انقلاب مسلحانه در چین (۱۹۶۹)، انقلاب کوبا (۱۹۵۹) و موفقیت چریکهای فلسطینی در نبرد با اسرائیل، شور و هیجانی در میان دانشجویان به وجود آورد. آنها پیروزی طرفدران مشی مسلحانه در جهان را دلیل بر درستی و حقانیت روش آنها می دانستند. بسیاری از دانشجویان که به مبارزه مسلحانه گرایش یافته بودند به خواندن آثاری از انقلابی های زمان خود مانند مائو (رهبر انقلاب چین)، چه گوارا (انقلابی کوبا) و کارلوس ماریگلا (انقلابی برزیل) علاقه مند شدند و افزون بر مطالعه تجربیات آنها از تجربه انقلابی های ویتنام و جزوه های آموزشی توپاماروها در اوروگوئه نیز الهام گرفتند (وهاب زاده، ۱۳۸۹: ۱۱۹). آنها با مطالعه تجارب کشورهای مختلف مانند چین، کوبا و الگوبرداری از آنها درصدد اجرای آن در داخل کشور بودند؛ بدون این که به عدم تطابق شرایط کشورهایی مانند کوبا و چین با ایران فکر کنند.

٢. الگوی مبارزه چینی (مائوئیستی(

مارکسیسم مائو آمیزه ای از برخی عناصر پراکنده و دست چین شده از آراء لنین و سنتهای فکری و اخلاقی چین بود که در قالب مفاهیم بسیار کلی و اخلاقی عرضه می شد (بشیریه، ۱۳۸۱: ۳۰۵). مائو در چین در سایه نظرات اصلی لنین تفسیری جهان سومی از مارکسیسم ارائه کرد که محتوای اصلی آن ناسیونالیسم، تضادهای فراطبقاتی بین المللی و ضدیت با امپریالیسم بود. مارکسیسم مائو از ابتدا مارکسیسمی غیر طبقاتی و ناسیونالیستی بود. مهمترین أصول اندیشه سیاسی مائو را می توان در چند مورد زیر خلاصه کرد:

  1. انقلاب دهقانی: مائو در سال های پس از ۱۹۲۷ به دنبال انطباق مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی انقلاب با شرایط خاص تاریخی چین بود. مائو برخلاف لنین استدلال می کرد که در چین، بر خلاف روسیه، دهقانان نیروی اصلی انقلاب هستند. مائو معتقد بود که حزب کمونیست چین می تواند از درون طبقه دهقان پدید آید. اقامت مائو در سالهای ۱۹۲۹ و ۱۹۲۷ در مناطق روستایی هانان او را به این درک رساند که شرایط اجتماعی چین بسیار متفاوت با روسیه است و انطباقی با اصول مارکسیسم ارتدکس ندارد. او استدلال کرد که چون

جامعه چین جامعه ای کشاورزی و نیمه مستعمراتی است و الگوی انقلاب روسیه در مورد آن قابل کاربرد نیست، مارکسیسم را باید در پرتو شرایط اجتماعی چین دید.

٢. جنگ به عنوان عالی ترین شکل انقلاب: از لحاظ تاکتیکی، مائو جنگ و به ویژه جنگ

چریکی را وسیله تحقق انقلاب می دانست. طرفین جنگ در نگاه مائو طبقات اجتماعی نبودند، بلکه جنگ میان فقرا و اغنیاء بود. تضاد طبقاتی جای خود را به تضاد میان مستعمرات روستاهای جهان) و قدرتهای امپریالیست شهرهای جهان) داد. جنگ در نگاه او عالی ترین شکل انقلاب است. «برنامه ریزی، تمرکز قوا و وارد کردن ضربات ناگهانی از اصول جنگ انقلابی به شکل تهاجمی است. قبضه کردن قدرت به صورت مسلحانه و فیصله دادن مسائل از طریق جنگ، وظیفه اصلی و عالی ترین شکل انقلاب است.» مائو بر این اعتقاد بود که انقلاب نیازمند اعمال زور است و «قدرت سیاسی از درون لوله تفنگ در می آید» (بشیریه، ۱۳۸۱:.(۳۷۳ ،۳۷۹

٣. زمینه های پیدایش الگوی مائوئیستی در ایران

در سالهای دهه ۱۳۶۰، مشی مسلحانه مبتنی بر الگوی چینی مائو که توانسته بود با انقلاب دهقانی و مسلح کردن روستائیان، قدرت را در چین در دست گیرد مورد توجه برخی دانشجویان چپ ایرانی قرار گرفت. در این دوره، شوروی، که تحت رهبری خروشچف از مارکسیسم انقلابی فاصله گرفته بود، دیگر جذابیتی برای دانشجویان ایرانی نداشت. سیاستهای خروشچف، شوروی را به الگوی همزیستی مسالمت آمیز سوق می داد و مائوئیستها این سیاست را غیر انقلابی و مماشات طلبانه می دانستند. «فاصله گیری خروشچف از استالینیسم، در بین برخی احزاب کمونیست چنین تعبیر شد که شوروی تجدیدنظرطلب در مقابل چین انقلابی و رادیکال قرار گرفته است» (بهروز، ۱۳۹۶: ۱۸۱)

عملکرد حزب توده نیز در گرایش دانشجویان ایرانی به الگوی چینی مبارزه بی تأثیر نبود. حزب توده در نظر دانشجویان، حزبی وابسته به شوروی بود که در مواقع مورد نیاز در جهت منافع امپریالیستی شوروی حرکت می کرد. بعد از ماجرای حسین یزدی، نفوذی ساواک در حزب توده، این حزب به طور کلی دیگر جاذبه ای برای دانشجویان نداشت. در محافل دانشجویی مطالعه آثار مائو و گوش دادن به رادیو پکن در دهه چهل رواج یافت. آنها الگوی مائو را انقلابی می دانستند و در پی پیاده کردن آن در ایران بودند. گروه تربت حیدریه یا گروه دامغانی – راد نیز از جمله همین گروه هایی بود که با تأسی به مائو، خواستار انقلاب دهقانی در ایران بود. آنها می خواستند تجربه چین را در ایران تکرار کنند؛ و اعتقاد داشتند که باید دهقان ها را مسلح کرد تا ارتش دهقانی ایجاد شود و شهرها از طریق روستاها محاصره شود تا انقلاب به نتیجه برسد. «بدون در نظر گرفتن اینکه دهقانان ایران، دست کم در عصر جدید،

فاقد خصلت انقلابی بودند و اکثر جنبش های اجتماعی در ایران قرن بیستم در مناطق شهری متمرکز بود» (بهروز، ۱۳۹۷(

مائوئیست هایی چون گروه تربت حیدریه، «چریکهای شهری را روشنفکرانی با رویه مبارزاتی خرده بورژوایی و ماجراجو می دانستند و اعتقاد داشتند که مبارزه مسلحانه را باید از میان توده ها و با یاری پرولتاریا و دهقانان انقلابی و بر اساس الگوی چین آغاز کرد. آنها به این نکته توجه نداشتند که روستاییان در ایران نیرویی نبودند که جزو سربازهای ارتش دهقانی باشند و از طریق آنها بتوان شهرها را محاصره کرد. این نمونه ای از الگوبرداری بی معنا از انقلاب چین بود، با این تفاوت که روستاییان در چین خصلت های انقلابی داشتند و نیروی انقلاب ۱۹۶۹ بودند، درحالی که چنین خصلت و نیرویی در روستاییان ایران وجود نداشت. این نشان می دهد جریانی که مدعی است روستاییان را سیاسی و مسلح می کند، متوجه نیست در میان دهقانان ایرانی خصلت های انقلابی وجود ندارد و مشخص می شود چه حد از واقعیت های جامعه ایران دور است» (بهروز، ۱۳۹۶: ۱۸۱(

اعضای گروه تربت حیدریه به دنبال تأثیرگذاری بر جامعه روستایی بودند اما در این عرصه ناموفق بودند و ایده آنها از سطح تئوری فراتر نرفت.

۴. گروه پروسه مارکسیست لنینیست ایران؛ خاستگاه گروه تربت حیدریه

اعضای اصلی گروه تربت حیدریه یا گروه راد- دامغانی، ابتدا عضو گروهی به نام پروسه مارکسیست – لنینیست ایران موسوم به گروه جریان یا گروه پروسه بودند. مؤسسان گروه جریان عده ای از انشعابی های حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان و چند تن از مخالفان حزب توده بودند. گروه جریان بین سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۳۸ تشکیل شد. در سال ۱۳۳۸ این محفل اثری با عنوان «تحلیل حزب توده ایران» منتشر کرد که حزب توده را حزبی خرده بورژایی با ایدئولوژی خرده بورژایی ارزیابی می کرد (جزنی، ۱۳۵۷: ۲۱). آنها مهم ترین اشتباه حزب را عدم درک مارکسیسم می دانستند.

در سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۶۲ این محفل موفق به جذب اعضای جدید شد. هوشنگ دامغانی و بهروز شهدوست راد، از مؤسسان گروه تربت حیدریه، نیز در این دوره و در سال ۱۳۶۰ به گروه جریان پیوستند. هوشنگ دامغانی که از اواخر سال ۱۳۳۹ فعالیت خود را در جبهه ملی آغاز کرده بود، در درون همان جلسات جبهه ملی به وسیله یکی از دوستان خود به نام دکتر مخاصی جذب می شود. او دامغانی را تشویق به شرکت در جلساتی برای افزایش سواد سیاسی می کند.

بهروز شهدوست راد نیز در دانشکده علوم و در جریان فعالیت های صنفی دانشکده با هوشنگ دامغانی و گروه پروسه آشنا شده و در سال ۱۳۶۰ با پیوستن به آنها در جلسات کتابخوانی گروه شرکت می کند.

این گروه که مسئولیت جلساتش با پرویز اشجعی بود، از سال ۱۳۶۰ مطالعات خود را در حوزه مارکسیسم آغاز کرد. کتابهای مورد مطالعه آنها عبارت بودند از: درباره حزب و چگونه می توان یک کمونیست خوب بود؟ اثر لئو شائوچی، مزد، بهاء، سود و اقتصاد اثر نوشین، هجوم فاشیست اثر گئورگی دیمیترف، چه باید کرد؟ از چرنیشفسکی، تاریخ مختصر حزب کمونیست شوروی و داستانهایی از ماکسیم گورکی در این جلسات، ابتدا کتاب هایی که به صورت قانونی وجود داشت مطالعه می شود و سپس سراغ کتابهای ممنوعه مارکسیستی می روند. جلسات مطالعه و کتابخوانی گروه در سال بعد با مسئولیت محسن نیکپوران برگزار می شد. هوشنگ دامغانی برادرش منوچهر دامغانی و دوستش منوچهر زمردیان را نیز وارد گروه کرد. (سند ۱، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲ s). در همین دوره، سالهای ۳۶ تا ۶۲، انشعابی نیز در گروه پروسه رخ داد و عده ای از اعضا که خود را حزب کمونیست ایران می نامیدند، از این محفل جدا شدند. آنها در دانشگاه به مارکسیست های آمریکایی معروف بودند. علت این امر، موضع آنها در قبال آمریکا بود. آنها معتقد بودند که «اولا در ایران نظام فئودالی حاکم است و بورژوازی به خصوص بورژوازی کمپرادور بر علیه آن مبارزه می کند، ثانیا در ایران امپریالیسم انگلیس حاکم است و متحد فئودالیزم است؛ حال آنکه امپریالیزم آمریکا متکی به بورژوازی کمپرادور است و خواستار دگرگونی در نظام ایران. ثالثا نیروهای مترقی از جمله طبقه کارگر در این تضاد باید جانب بورژوازی کمپرادور را گرفته و بر ضد فئودالیسم مبارزه کند… اصلاحات ارضی و روی کار آمدن امینی از برنامه های انگلیسی هاست. این مهمترین بلوف امپریالیسم کهنه کار انگلیس و برضد آمریکای ساده دل است. حاکمیت امپریالیسم آمریکا بهتر از حاکمیت انگلیس است، زیرا امپریالیسم انگلیس کهنه کار، موذی و فاسد کننده است ولی آمریکا باز و آشکار عمل می کند» (جزنی، ۲۱).

در سال های پس از ۱۳۵۳ فعالیت های گروه پروسه بسیار کمرنگ شد و با نفوذ ساواک به این محفل و تبلیغات راد و دوستانش علیه گروه جریان دیگر شاهد فعالیتی از جانب این

محفل نمی باشیم. البته دستگیری پرویز نیکخواه و همفکرانش نیز در از هم پاشیدن این گروه بی تاثیر نبود.

۵. انشعاب و جدایی هوشنگ دامغانی و بهروز راد از گروه پروسه

 اعضای گروه موسوم به جریان یا پروسه با حزب توده مخالف بودند و اعتقاد داشتند که «حزب توده حزب طبقه کارگر نبوده است و علت شکست آنها نیز در همین نکته نهفته است. آنها هیچگاه مسلح به ایدئولوژی طبقه کارگر نبودند. باید با اشاعه مارکسیسم و تربیت کردن کادرهای مارکسیستی زمینه تشکیل حزب کمونیستی را در ایران فراهم کنیم.» اعضای گروه جریان به دنبال تأسیس حزبی بودند که به اهداف کمونیسم وفادار باشد. در حالی که دامغانی و شهدوست راد به این روش اعتقاد نداشتند. آنها معتقد به کار عملی در کنار کار علمی بودند. رفتن به روستا و فراهم کردن شرایط انقلاب دهقانی خواسته راد و دامغانی بود. در حالی که اعضای گروه جریان به دنبال تأسیس حزب بودند. راد آنها را متهم به بی انگیزگی و بی هدفی می کرد. اعضای گروه جریان نیز راد را فردی آنارشیست، ضد کمونیسم، خودخواه و تکرو می دانستند. این اختلافها ادامه داشت تا این که در فروردین سال ۱۳۶۶، به دنبال دستگیری پرویز نیکخواه و دوستانش که با گروه جریان رابطه نزدیک داشتند، و نشریات نیکخواه و دوستانش در اختیار گروه جریان قرار می گرفت، جلسات تعطیل می شود. علت دستگیری نیکخواه و دوستانش، ترور شاه در کاخ مرمر در ۲۱ فروردین ۱۳۶۶ به دست سرباز وظیفه گارد رضا شمس آبادی، بود. اقدام او با شکست مواجه شد و خود او نیز کشته شد. ساواک این ترور نافرجام را به کمونیست ها نسبت داد و ادعا کرد که نیکخواه و دوستانش در تحریک شمس آبادی نقش داشته اند. به همین دلیل، جلسات گروه جریان نیز به علت نامساعد بودن شرایط سیاسی کشور» تعطیل شد (سند ۲، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۳ . در این مدت، بهروز راد و دوستانش شروع به مطالعه کتابهای علمی و سیاسی می کنند و سه جلد مجله با عنوان بررسی علوم منتشر می کنند. این کار با مخالفت گروه جریان مواجه شد و بهروز راد را متهم به تکروی کردند (سند ۳، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ۲۶۷۳).

پس از تعطیلی جلسات، هوشنگ دامغانی ازدواج کرد و اعضای گروه جریان با این استدلال که نباید زندگی خصوصی را بر زندگی سیاسی ترجیح داد، او را از گروه طرد کردند (سند ۲مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲.)

اختلاف نظر میان بهروز راد و دیگر اعضای گروه جریان مانند نیکپوران و بقیه نیز بالا می گیرد. محسن نیکپوران اعتقاد داشت که کار علمی در دانشگاه موجب هضم و جذب شدن فرد در دستگاه حاکمه می شود. فرد، با کار علمی در دانشگاه خود را آماده خدمت به دستگاه حاکمه می کند.

در مقابل، بهروز راد معتقد بود اهرم پیشرفت جامعه، پیشرفت تکنولوژی است و این پیشرفت حاصل نمی شود مگر با پیشرفت علوم پایه. استعمار، امروز نه به صورت سیاسی و اقتصادی بلکه به صورت استعمار علمی و تکنولوژیکی در آمده است کشورهای پیشرفته، تنها با پشتوانه علم و تکنولوژی قادر به تملک سهم عمده ای از منابع جهانی خواهند بود. برای مقابله با عقب ماندگی علمی باید به تربیت کادر محقق در علوم پایه پرداخت پرداخت سند ۵، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲)

بر اثر این تحولات، دوستی صمیمانه ای میان بهروز راد و هوشنگ دامغانی که از گروه جریان طرد شده بود، شکل گرفت. دامغانی و راد پس از همفکری، تصمیم می گیرند که به پیروی از الگوی مبارزه چینی وارد محیط روستایی شوند و مبارزه را از آنجا شروع کنند. برای این اقدام به فردی تأثیرگذار و با سابقه نیاز داشتند. حسین مصور رحمانی در میان اعضای گروه جریان، هم دارای ویژگی های فوق بود و هم تحت تأثیر دامغانی قرار داشت. نحوه ارتباط و جذب رحمانی هم داستانی شنیدنی دارد. روزی هنگامی که دامغانی و شهدوست راد در گروه جریان بودند، برای به دست آوردن کتاب های نایاب (کتابهای مارکسیستی غیرقانونی) به صورت ناشناس و به عنوان مأمور امنیتی وارد منزل رحمانی می شوند و او نیز از ترس پا به فرار می گذارد. آنها پس از سرقت کتاب های مصور رحمانی محل را ترک می کنند. رحمانی هم این اتفاق را همراه با مبالغه برای دوستان خود تعریف می کند که چطور و با چه مهارتی از دست ساواکیها فرار کرده و دهها سرباز را جا گذاشته است. غافل از آنکه کسانی که وارد منزل او شدند، دوستان خود او یعنی راد و دامغانی بوده اند (سند ۶، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۳ ) سالها بعد هنگامی که دامغانی در بهار ۱۳۶۹ درصدد جذب مصور رحمانی بود، با اشاره به آن ماجرا می گوید: «شنیده ام که آمده بودند تو را بگیرند و تو فرار کردی، معلوم می شود که خیلی آدم باعرضهای هستی که این طور آزاد می گردی؛ با وجود این که می دانی تحت تعقیب هستی.» برای رحمانی این تعریف و تمجیدها خوش آیند بود. او همچنین مجذوب شخصیت هوشنگ دامغانی هم بود. دامغانی با استفاده از ادبیاتی که برای مصور نا آشنا بود، فردی باسواد در نگاه او جلوه می کرد.

هوشنگ دامغانی و رحمانی در جلساتی که با هم داشتند به این نتیجه می رسند، یا به عبارت دیگر دامغانی رحمانی را به این نتیجه می رساند که فعالیت انقلابی را نمی توان در شهر شروع کرد؛ رفتن به روستا تنها چاره راه انقلاب در ایران است و انقلابی های ایران به ضرورت باید این راه را بپیمایند. او و دامغانی هر دو عقیده داشتند که گروه جریان، گروهی انقلابی نیست و باید از آن کناره گرفت (سند ۷، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲)

یک بار دامغانی از مصور رحمانی می پرسد که هدفش از رفتن به روستا چیست و برای دهقانان چه امکاناتی را می خواهد فراهم کند؟ رحمانی پاسخ می دهد که به دنبال زندگی بهتر دهقانان از طریق ارتقاء سطح نیروهای مولد است. دامغانی مانند کسی که مجرمی را دستگیر کند به او می گوید: «پس این که در نهایت به انقلاب بورژوازی دموکراتیک منجر می شود. پس تو انقلابی نیستی و بی خودی حرف می زنی. معلوم شد که آدم چرتی هستی. در قاموس انقلابیون، انقلابی که به بورژوازی دموکراتیک برسد به سرمایه داری رسیده است نه به سوسیالیسم.» دامغانی، رحمانی را متهم به تجدیدنظرطلبی در مارکسیسم و پیروی از الگوی خروشن می کند. مصور، که برای اولین بار با این واژه مواجه شده بود و معنای دقیق آن را نمی دانست، در مقابل دامغانی احساس ضعف می کند. همچنین با این اتهام مواجه می شود که به دنبال تجدیدنظرطلبی است نه انقلاب (سند ۸، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی۱۷، ۲۶۷۲)

دامغانی ادامه می دهد: «به مردم روستا (دهقانان باید آزادی داد و این آزادی بدون اسلحه به دهقانان میسر نمی شود و آنچه ریویزیونیسم در مارکسیسم گفته می شود عبارت است از تجدیدنظر در انقلاب. هر کس مارکسیست باشد لاجرم باید انقلابی باشد. احزاب سوسیالیستی و کمونیستی در کشورهای سرمایه داری در حدود پنجاه سال است که هیچگونه توفیقی بدست نیاورده اند و علت آن این است که این احزاب با مظاهر شهر رابطه دارند و آلوده آن شده اند. فعالیتهای انقلابی اصولا در شهرها منتج به نتیجه نمی گردد. فعالیتهای سندیکایی، کارگران را به حقوق اساسی خودشان نمی رساند بلکه آنها را وادار به گدایی می کند» (سند ۹، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲ s).  به این ترتیب، مصور رحمانی می پذیرد که اطلاعات عمیقی از مارکسیسم ندارد و مجذوب و مرعوب دامغانی می شود و او را نابغه ای بزرگ تصور می کند. آنها تصمیم می گیرند که گروه جریان را در دانشگاه و جلسات، «رسوا کنند و اعضای مؤثر گروه جریان را جذب کند.

 

 

 

  1. ۶. اعضای گروه راد – دامغانی

گروه «راد- دامغانی»، که بعدها به دلیل سفر مبارزاتی شان به تربت حیدریه به «گروه تربت حیدریه» معروف شدند، عملا در سال ۱۳۶۵ و در تقابل با گروه جریان شکل گرفت. آنها در این دوران تلاش می کردند دانشجویان مستعد را جذب کنند. گروه، متشکل از اعضای زیر بود: هوشنگ دامغانی، بهروز شهدوست راد، حسین مصور رحمانی، عبدالحسین کرامتی، بهرام زمردیان، هادی سودبخش، مهین تعلیمی، ابراهیم علایی تبریزیان (مهندس معمار)، بهزاد شهدوست راد (دانشجوی دانشکده علوم)، مهدی دامغانی (برادر هوشنگ دامغانی)، توران شهسواری (با نام مستعار زهرا که در کلاته دستگیر شد و نزهت السادات روحی آهنگران. اعضای اصلی عبارت بودند از: هوشنگ دامغانی، بهروز شهدوست راد و حسین مصور رحمانی. هوشنگ دامغانی متولد ۱۳۱۸ در رفسنجان و پزشک سپاه بهداشت بود. بهروز شهدوست راد نیز متولد ۱۳۱۸ در تهران بود. او لیسانس فیزیک داشت و دبیر فیزیک آموزش و پرورش بود.

بهروز شهدوستراد در سالهای اول دانشگاه، در جلسات سخنرانی انجمن اسلامی در مسجد هدایت و دانشسرای عالی شرکت می کرد و عضو انجمن اسلامی بود. او از کودکی با دکتر عباس شیبانی آشنا بود و در سالهای اول دانشگاه گرایش های مذهبی داشت. راد در تظاهرات جبهه ملی در سال ۱۳۳۹ شرکت کرد و برای نخستین بار در سال ۱۳۶۰ در مراسم سالروز شهدای سی ام تیر، که توسط جبهه ملی و نهضت آزادی برگزار شده بود، دستگیر و پس از چند روز آزاد شد. او در بهمن سال ۱۳۶۰ نیز برای دومین بار در منزل دکتر شیبانی بازداشت و پس از دو ماه از زندان قزل قلعه آزاد شد. او به دلیل تکرویها و مواضع تند خود از نهضت آزادی اخراج می شود. محسن نیکپوران، از خویشاوندان مادری بهروز راد، که عقاید کمونیستی داشت، او را به سمت مرام کمونیستی جذب می کند. شهدوست راد به سبب فعالیتهای سیاسی در دانشکده علوم، فرد شناخته شده ای شد (سند ۱۰، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲ ) دامغانی در توضیح بنیانهای فکری راد می نویسد: «تفکر او در قالب هیچکدام از «ایسم هایی که می شناسیم نبود. اما دو عنصر اصلی تفکر او تأکید بر مطالعه علمی و مخالفت با گروه جریان بود (سند ۱۱، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲ ) حسین مصور رحمانی هم متولد ۱۳۰۹ در تهران بود. او دیپلم ریاضی داشت و مدیر مالی شرکت بافندگی بود. وی به توسط هما روستا، که با او نسبت فامیلی داشت، جذب حزب توده

شد و تا اوایل سال ۱۳۳۳ با این حزب ارتباط داشت. رحمانی پس از مهاجرت حزب توده به خارج از کشور، به وسیله پرویز اشجعی به گروه جریان می پیوندد و از طریق آن با اعضای گروه تربت حیدریه آشنا می شود. |

۷. اختلافهایی شخصی با ایدئولوژیک

یکی از مشکلات جاری در میان گروه ها و محفل های فکری و مطالعاتی، اختلاف نظر اعضای گروه است. این اختلاف نظرها همیشه فکری و عقیدتی نیست، بلکه در بسیاری از موارد، انگیزه ها و دوستی ها و دشمنی های شخصی نیز در کار است؛ نمونه ای از این موارد در گروه راد – دامغانی به روابط بهروز راد با نزهت السادات روحی آهنگران باز می گردد؛ زمانی که راد در سال ۱۳۶۰ به دنبال جذب دانشجویان مستعد بود. نزهت السادات در اواخر سال دوم دانشکده با بهروز راد که «همه او را به عنوان آدم شجاع و پرحرارتی» می شناختند، آشنا شد (نادری، ۱۳۹۰: ۴۸۹). نزهت در این باره می نویسد: «بهروز راد در دانشگاه با من راجع به این که در دانشگاه، بچه ها باید دید علمی داشته باشند صحبت می کرد و به من می گفت: مهمترین وظیفه ما در دانشگاه همین است. به من نسبت محافظه کاری می داد. وقتی می گفتم به من کتاب بدهد بخوانم؛ می گفت اگر کتاب بخوانی چون خوب نمی فهمی منحرف می شوی. می گفتم یعنی چه؟ می گفت باید بیایی و نزد خودم همه اینها را یاد بگیری؛ کتاب آدم را منحرف می کند» (سند ۱۳، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۸۳۲۹۲). «کتاب هایی که با بهروز راد به غیر از کتابهای درسی خواندم، کتاب تاریخ علوم نوشته پییر روسو، عدد، زبان علم نوشته توماس دانتزینگ و ریاضیات، محتوی روش آن ترجمه پرویز شهریاری بود.

انتقاد از وضعیت دانشگاه و استادان نقطه نظر مشترک میان راد و نزهت السادات بود. نزهت السادات در این باره می گوید: «بهروز راد خیلی حرف می زد و حرف هایش نظر من را جلب می کرد. حرفهایش داغ دل مرا راجع به درسهای دانشکده تازه می کرد. می گفت این علم واقعی نیست و اینجا دانشکده علوم نیست. تنها دانشکده ای برای تربیت معلم است. دانشجوی علوم نباید وقت خود را سر کلاس نشستن تلف کند بلکه باید به استاد مراجعه کند و از او کتاب برای تحقیق بخواهد. خودش کتابها را مطالعه کند و از استاد اشکالاتش را بپرسد. (سند ۱۳، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۸۳۲۹۲)

نزهت السادات در ابتدا با راد همکاری می کند و حتی تعدادی از مجلات بررسی علوم رای که راد و دوستانش در مخالفت با گروه جریان منتشر کرده بودند، به فروش می رساند. اما پس از مدتی، رابطه این دو رو به سردی گذاشت (سند ۱۴، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۸۳۲۹۲). اتفاق اول که موجب اختلاف راد و نزهت السادات شد، مربوط به اعتصاب دانشجویان علیه استاد شدن دکتر عباس ریاضی کرمانی بود. نزهت السادات، دانشجویان را تشویق به اعتصاب می کرد اما راد با این اقدام مخالف بود. علت مخالفت راد دو مسأله بود. اول این که او فکر می کرد این اعتصاب از سوی جامعه سوسیالیست ها، گروه جریان و به تشویق محسن نیکپوران شکل گرفته است. دوم اینکه راد، اعتصاب برای یک مسأله جزیی را درست نمی دانست. از نظر او اگر قرار بود اعتصابی صورت گیرد باید برای اعتراض به سیستم آموزشی دانشکده علوم باشد. هدف دانشکده علوم از تولید علم تنها به تربیت معلم تقلیل یافته بود و این مسأله باید مورد اعتراض قرار می گرفت نه مسائل صنفی و یا استاد شدن یک فرد (سند ۱۰، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲)

نزهت السادات می گوید: من منظور او را نمی فهمیدم و نمی دانستم چه می گوید؟ چرا باید اعتصاب را برهم می زدم؟ من عقیده داشتم اعتصابی که به وجود آمده نباید به هم بخورد. بلکه باید از آن نتیجه گرفت.

اتفاق دوم، ازدواج نزهت السادات با محمود امیدیان بود. راد در دانشکده با تبلیغات بسیار نزهت السادات را متهم به ترجیح زندگی فردی بر زندگی سیاسی می کند؛ و این که او هیچگاه به فکر مبارزه و رهایی رنجبران نبوده است (سند ۱۸، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ۸۳۲۹۲). او نزهت السادات را محافظه کاری می داند که اهل عمل سیاسی نیست و تنها حرف می زند. بهروز راد به نزهت و محمود پیشنهاد می کند که از هم جدا شوند؛ زیرا «ازدواج انسان را فاسد می کند و فقط به فکر زندگی شخصی می اندازد. «من به هیچ وجه مایل نبودم از محمود جدا شوم و محمود با این حرف بیش از پیش از بهروز راد متنفر شد و قدغن کرد که اگر ببینم بازهم با این پسر حرف میزنی به شدت از تو می رنجم و به من گفت علت اصلی اختلافهای بهروز راد با تو همین ازدواج توست و از این مخالفت هم جز نظر شخصی، نظر دیگری ندارد.

بهروز راد برای یکی از دوستانش (عباس شاملو)، تعریف کرده بود که «نزهت نزد من قسم خورده که با ما همکاری می کند ولی ازدواج کرد و زیر قولش زد. نزهت که از جانب بهروز راد و دوستانش در دانشگاه تحت فشار بود، آن دوران را چنین توصیف می کند.

من هر چه اصرار می کردم که این حرفها دروغ است و رابطه من با بهروز راد از همان حدى که در دانشکده بوده تجاوز نکرده است، کسی باور نمی کرد و بهروز راد همه را نسبت به من بدبین کرده بود و گفته بود که دکانت را تخته می کنم. موقعیتی برای من باقی نگذاشته بود. هیچ کس حرف مرا باور نمی کرد. من به شدت از این موضوع رنج می بردم و خجالت می کشیدم.

برای خنثی کردن حرف های بهروز راد عکس العمل نشان می دادم. مثلا ساده تر از قبل از ازدواج لباس می پوشیدم در حالی که دختران مینی ژوپ می پوشیدند من لباس زیر زانو می پوشیدم و… من وانمود می کردم که مشغول کارهای مخفی هستم و برای همین است که کم حرف می زنم. مثلا می گفتم خوب آینده نشان می دهد که چه کسی راست می گوید و اهل عمل سیاسی است. بهروز من را تهدید کرده بود که من آدم های اهل حرف را از بین می برم و همه جا آبرویشان را می برم. منتظر باشند که زیر ماشینشان می کنم با تهدیداتی از این قبیل. من به هیچ وجه نمی دانستم چطور حرف های او را خنثی کنم و چطور از دست او خلاص شوم. بالاخره نزهت در خرداد ۱۳۶۷ تصمیم می گیرد که از محیط دانشگاه، فاصله بگیرد (سند ۱۷، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۸۳۲۹۲) و با گرفتن دو سال مرخصی از دانشگاه، همراه همسر خود به شهر خوی می رود. او پس از گذراندن این دو سال در شهر خوی و کرمان به تهران باز می گردد و مجدد تحصیلات خود را در رشته ریاضی آغاز می کند و موفق به اخذ مدرک کارشناسی می شود. او بعدها به عضویت چریکهای فدایی خلق در آمد و در تیر ۱۳۵۶ در درگیری با ساواک کشته شد. بدین ترتیب، ثابت کرد که خیلی بیشتر از بهروز راد، «اهل عمل» است.

۸. کوچ به تربت حیدریه؛ اقدامی تاکتیکی با استراتژیک؟

اعضای گروه راد – دامغانی با تبلیغات خود در دانشگاه تهران سعی در دور کردن دانشجویان از گروه جریان داشتند. آنها سعی کردند دانشجویان را به سوی افکار خود جلب کنند که تا حدودی نیز موفق بودند. بهروز راد از یک سو بر مطالعه و کار علمی تأکید داشت و از سوی دیگر با این واقعیت مواجه بود که کار علمی مستلزم فداکاری، گذشتن از امکانات مالی و قناعت به حداقل زندگی است. اما فارغ التحصیلان دانشکده علوم، استخدام در ادارات دولتی و مشاغل پردرآمد را بر کار علمی ترجیح می دادند و مسأله علم و پیشرفت علمی به طور کلی فراموش می شد. آنها نه مکانی برای پرداختن به مسائل علمی داشتند و نه علاقه ای

برای خروج از این بن بست، رفتن به روستا و دور بودن از فضای شهری و تعلقات آن، راه حل مناسبی به نظر می رسید. با خرید مزرعه، دامغانی و راد می توانستند، عناصر نزدیک به گروه جریان را به روستا انتقال دهند و به این ترتیب، فروپاشی گروه جریان سرعت می یافت. با کار کردن در مزرعه آنها، هم می توانستند زندگی خود را تأمین کنند و هم به کار علمی بپردازند. همچنین می توانستند از تجربیات مصور رحمانی در اداره مزرعه و تربیت کادر سیاسی استفاده کنند. در چنین شرایطی بود که سه عضو اصلی گروه در مورد رفتن به روستا به توافق می رسند سند ۱۸، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی: ۲۶۷۳)

دامغانی و شهدوست راد به لحاظ ایدئولوژیک به این نتیجه می رسند که کار در شهرها مطلقا ثمری ندارد. باید به روستاها رفت و در آنجا ابتدا تربیت سیاسی و معلومات علمی کسب کرد. مانند مائو انقلاب را باید از روستاها شروع کرد. از آنجا که شهرها وابسته به روستاها هستند، می توان شهرها را محاصره کرد. با محاصره شهرها، قدرت مقاومت آنها در هم می شکند و شهرها چاره ای جز تسلیم ندارند. دامغانی اصرار داشت که «اگر در روستاها زندگی کنیم، از مظاهر زندگی شهری و بورژوازی پاک می شویم (سند ۱۹، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی:۲۶۷۲ ) ماندن در شهر فقط ما را وابسته به خانواده می کند و از سوی دیگر روستا جای امنی است که هر موقع احساس خطر کردیم؛ می توانیم به آسانی در آنجا مخفی شویم.

دامغانی، مصور رحمانی را نیز متقاعد می کند که ابتدا باید در روستاها مکانی داشته باشیم تا بتوانیم سر فرصت و با خیال راحت مسائل ایدئولوژیک را حل و فصل کنیم. با توجه به آشنایی مصور رحمانی با منطقه شرق کشور، او به همراه هوشنگ دامغانی برای خرید مزرعهای به تربت حیدریه می روند. آنجا موفق می شوند در روستای کلاته منشی زاده در دو کیلومتری تربت حیدریه، مزرعه ای به قیمت ۱۵۰ هزار تومان بخرند (سند ۲۰، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی: ۲۶۷۲ ) او در آغاز شروع به تعمیر و مرمت مزرعه می کند و سپس با ماشینی که دامغانی برایش خریده بود به مشهد می رود و به دستور دامغانی دو نفر با نام های مستعار فاطمه مهین تعلیمی و بهمن (مهدی دامغانی برادر هوشنگ دامغانی) را به مزرعه می آورد.

مهین تعلیمی متولد سال ۱۳۲۳ در تهران و فارغ التحصیل زیست شناسی از دانشکده علوم تهران بود. او از سال ۱۳۶۱ با خواهر بهروز راد دوست بود و به خانه آنها رفت و آمد داشت. در نتیجه این روابط به بهروز راد آشنا می شود و پس از مدتی که صحبت آنها در مورد مسائل دانشگاه، رنگ و بوی سیاسی به خود می گیرد به وسیله بهروز جذب گروه تربت حیدریه می شود. تعلیمی در این باره می نویسد:

در تابستان سال ۱۳۶۹ بعد از صحبت هایی با بهروز راد در زمینه کار در روستا و لزوم آشنا شدن با کارهای روستایی به من پیشنهاد شد که به روستا بروم و من از این پیشنهاد استقبال کردم؛ زیرا از زندگی یکنواخت و قیوداتی که پدر و مادرم بر دست و پای من بسته بودند خسته شده بودم. بعد نقشه کار را بدین ترتیب طرح کردیم که من ابتدا به خارج بروم و پس از یک ماه برگردم و علت رفتن و برگشتن این بود که پدر و مادرم تصور کنند که من در خارج از کشور اقامت دارم و از غیبت من نگران نشوند. مسافرت من یک ماه طول کشید و قسمت اعظم آن در آلمان نزد برادرم که در آنجا تحصیل می کند بودم و بعد به فرانسه و سوئیس و سپس به ایران مراجعه کردم. پس از دو روز اقامت در تهران با یک اتوموبیل به اتفاق مصور رحمانی و مهدی دامغانی به مشهد رفتیم. پس از رسیدن به مشهد رحمانی برای ما خانه ای اجاره کرد و خود برای خریدن کلاته به تربت رفت و پس از دو سه بار رفت و برگشت کلاته منشی زاده را خرید. در اویل مهرماه [۱۳۶۹] همگی به کلاته رفتیم (سند ۲۱، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی). آنها شروع به کشاورزی می کنند و در قسمتی از مزرعه یونجه و گندم می کارند. چند رأس بز و گاو نیز می خرند. دوشیدن گاوها و بزها، بردن آنها به چراگاه، جمع کردن خار از بیابان برای پخت نان و کارهای مزرعه همه بر عهده اعضا بود. به تدریج اعضای دیگر مانند عبدالحسین کرامتی و بهرام زمردیان نیز به آنها ملحق می شوند. مصور رحمانی گاهی کارگرهایی از روستاهای اطراف برای کار در مزرعه می آورد و از اعضای گروه می خواست آنها را ارشاد و جذب کنند.

برنامه روزانه آنها در روستا، ۹ ساعت کار کشاورزی در مزرعه، ۹ ساعت مطالعه، ۶ ساعت خواب و ۶ ساعت تمرین عملیات پارتیزانی شامل تیراندازی با تفنگ بادی، حفر تونل و چاه، لایروبی قنات، کشتی، جودو، و بنایی بود. آنها برنامه فارسی رادیو پکن را ضبط می کردند و در ساعات مطالعه مورد بحث قرار می دادند (سند ۲۲، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ۲۶۷۲)

بعد از مدتی اختلافهایی میان مصور رحمانی و بهمن و فاطمه (مهین تعلیمی) به وجود آمد. فاطمه و بهمن با کارهای کشاورزی و سختگیری های مصور مخالف بودند و شروع به انتقاد از او کردند. آنها معتقد بودند که «رحمانی شعور لازم را برای مبارزه سیاسی ندارد و باید دو سال عملگی کند تا آدم بشود. اگرچه تجربه او از همه افراد گروه بیشتر است، اما این تجربه یک پول سیاه هم ارزش ندارد. ذهنی که بعد از سالها فعالیت سیاسی، تازه می خواهد به کمک دیگران چیزی بفهمد؛ اصلا به درد نمی خورد. مصور حتی خودش هم نمی داند که چه می خواهد بکند.» کار آنها به قهر و تعارض منجر می شود. آنها از دامغانی می خواهند که به کلاته بیاید و اختلاف آنها را حل کند (سند ۲۳، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲)

البته مصور نیز، به نوبه خود، حرفهایی برای گفتن داشت؛ او به دامغانی می گوید: «اگر ما آمده ایم که جنگ مسلحانه کنیم؛ چرا باید عملگی کنیم. باید به جای پرداختن به این کارها آموزش نظامی ببینیم و اسلحه شناسی یاد بگیریم» (سند ۲۶، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲ s). مصور رحمانی معتقد بود که ماندن در کلاته آنها را وابسته به روستا خواهد کرد و دیگر قادر به هیچ کاری نخواهند بود. در صورتی که پارتیزانها باید از مردم تغذیه کنند و جای معینی نداشته باشند (سند ۲۰، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ۲۶۷۲ s). به دنبال این اختلافها، أو روستای کلاته را به مقصد تهران ترک می کند و دامغانی، ابراهیم علایی را جایگزین وی می سازد.

مهین تعلیمی هم پس از نه ماه زندگی در کلاته، به دلیل بی انگیزه شدن و خستگی، از بهروز راد می خواهد او را به تهران باز گرداند. او در تیرماه ۱۳۶۷ به تهران باز می گردد و در حدود دو ماه در یک مسافر خانه می ماند تا پینه های دست او که بر اثر بیل زدن به وجود آمده بود، از بین برود و به شکل یک خانم شهری در آید (سند ۹۳، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی). او بالاخره بعد از یکسال به خانه برمی گردد. این در حالی بود که خانواده او تصور می کردند که او از آمریکا برگشته است. تعلیمی پس از این خاطره تلخ از این گروه جدا می شود و در بخش بیولوژی دانشگاه اصفهان مشغول به کار می شود. پس از لو رفتن گروه، به دلیل همکاری صادقانه با ساواک، از تعقیب قانونی او صرفنظر می شود اما استخدام او در دانشگاه اصفهان معلق می ماند (سند ۹۲، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی)

در همین دوره، بهروز راد نیز به کمک دایی خود در سیمین دشت مزرعه ای می خرد و عده ای از دانشجویان را به عنوان عمله و کارگر به آنجا می فرستد تا ببیند که اهل عمل سیاسی هستند یا نه. هادی سودبخش، بهرام زمردیان، عبدالحسین کرامتی و عباس شاملو، از جمله دانشجویانی بودند که در مزرعه سیمین دشت کار می کردند.

هادی سودبخش (معروف به سوتکی) متولد ۱۳۱۹ در تهران، دارای لیسانس ریاضی و دبیر آموزش و پرورش بود. او طی سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۶۱ که در دانشگاه تهران مشغول تحصیل بود، در جریان تظاهرات دانشجویان وابسته به جبهه ملی با بهروز راد آشنا می شود. سودبخش با خانواده خود مشکل داشت و از این که پدر و مادرش با او مثل بچه ها رفتار می کردند، آزرده خاطر بود. وی در دانشگاه نیز با استادان به مشکل برمی خورد و به علت رفتارهای ناسازگار» در دوره فوق لیسانس پذیرفته نشد.

عبدالحسین کرامتی نیز به توسط بهروز راد جذب گروه شد. او متولد ۱۳۲۹ در دامغان و دانشجوی سال اول دانشکده هنرهای زیبا بود. وی در دانشگاه با راد آشنا شده و تحت تأثیر نحوه بحث کردن و معلومات علمی او قرار می گیرد.

بهرام زمردیان نیز به وسیله مهدی دامغانی (برادر هوشنگ دامغانی) جذب گروه می شود. او متولد ۱۳۲۶ در تهران بود. دیپلم ریاضی داشت و بیکار بود.

  1. ۹. سر انجام گروه راد – دامغانی

در یازدهم آبان ۱۳۶۷، ابتدا حسین مصور رحمانی، و پس از او بهرام زمردیان (۱۴ آبان)، هوشنگ دامغانی (۱۸ آبان)، عبد الحسین کرامتی (۲۱ آبان) و بهروز شهدوست راد (۲۵ آبان) دستگیر می شوند. دستگیری بقیه اعضای دیگر نیز پس از این تاریخ بود. هوشنگ دامغانی زمانی که دستگیر شد سی ساله بود و پیشینه کیفری نداشت. نحوه افشای فعالیت های اعضای گروه در هاله ای از ابهام قرار دارد، اما سه نظر کلی در این رابطه وجود دارد.

١. جزنی دستگیری اعضا و متلاشی شدن این گروه را در سال ۹۷ به گروه «جریان» یا پروسه» نسبت می دهد. او معتقد بود که گروه جریان، تمامی فعالیتهای گروه تربت حیدریه را رصد و به ساواک گزارش کرده است. پس از مدتی نیز ساواک تصمیم می گیرد آنها را دستگیر کند (جزنی، ۱۳۵۷: ۵۸)

۲. دلیل دستگیری آنها، مشکوک شدن روستائیان و مأموران ژندارمری تربت حیدریه به فعالیت های اعضای گروه بوده است. فعالیت های آنها مانند حفر چاه و تونل، دویدن در مزرعه و این قبیل اقدامات برای روستائیان عجیب به نظر می رسیده است؛ به همین دلیل به ژاندارمری گزارش می دهند و ژاندارمری در بازرسی محل با موارد مشکوکی مواجه می شود و به ساواک گزارش می دهد (سند ۳۷، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی: ۲۶۷۲)

حسین مصور رحمانی با اعضای گروه مشکل داشته و همه اعضا را لو می دهد. او اولین عضو گروه بود که در تاریخ یازدهم آبان ۱۳۶۷ دستگیر شد. اعضای دیگر نیز چند روز پس از او دستگیر شدند. البته این احتمال به دلیل در خطر بودن خود رحمانی ضعیف است.

پس از دستگیری، همه اعضا با ساواک همکاری و ابراز ندامت می کنند. چندین نفر از آنها از جمله، تعلیمی حتی زندانی هم نمی شوند. هادی سودبخش به یک سال زندان محکوم می شود. مصور رحمانی، هوشنگ دامغانی و بهروز شهدوست راد نیز به زندان های کوتاه محکوم می شوند.

 

  1. نتیجه‌گیری

گروه راد- دامغانی گروهی کوچک با ایدئولوژی مارکسیتی- مائوئیستی بود که از درون گروه دیگری به‌نام پروسه مارکسیست – لنینیست انشعاب یافت. گروه نخست بین سال‌های ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۸ و در پی نقد حزب توده تشکیل شد و گروه دوم بین سال‌های ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ در پی اختلاف‌هایی که بهروز راد و هوشنگ دامغانی با اعضای دیگر گروه داشتند، به‌وجود آمد. تشکیل این گروه‌ها اولاً محصول سرکوب جنبش ملی نفت در آغاز دهه ۱۳۳۰ و ایجاد فضای بسته سیاسی بود و ثانیاً ناشی از پیروزی برخی جنبش‌های انقلابی مانند چین و کوبا بود. مطابق برداشت کلی به‌وجود آمده در میان اعضای این گروه‌ها، راه رهایی از آن وضعیت رو کردن به روش‌های مبارزاتی مسلحانه‌ای بود که می‌بایست از روستا آغاز می‌شد. از مهمترین اختلاف‌های نظری و روشی گروه راد – دامغانی با گروه پروسه نیز تأکید بهروز راد بر اهمیت علم و تکنولوژی بود.

پیروان این جریان به‌طور کلی به طبقات دانشجویی تعلق داشتند و بیشتر اعضای خود را از دانشگاه‌های تهران جذب می‌کردند. این ایدئالیست‌های چپ که بیشتر مطالعات آنان را نوشته‌های کمونیست‌ها و مارکسیست‌های غیرایرانی تشکیل می‌داد و اغلب نیز در دهه بیستِ زندگی خود به‌سر می‌بردند، نه آشنایی عمیقی با سیاست و حکومت داشتند و نه جامعه خود را می‌شناختند. آن‌ها نه از توده و گروه‌های مختلف اجتماعی ایران شناخت درستی داشتند و زبان آن‌ها را می‌دانستند و نه از ساختارهای اجتماعی – اقتصادی ایران درک درستی داشتند. بر همین اساس بود که این تحلیل سطحی را داشتند که شهرها به روستاها وابسته هستند و اگر جنبش روستایی پدید آید و دهقانان به‌پا خیزند، شهرها نیز فتح خواهند شد. آن‌ها بدون توجه به این نکته که جامعه ایران، دهقانی نیست؛ به‌صورت رؤیاپردازنه سعی در پیاده کردن روش مائو در ایران داشتند؛ رؤیایی که بسیار زود و با بازداشت آن‌ها در پاییز ۱۳۴۷ به پایان رسید.

فهرست منابع

کاتوزیان، محمدعلی (۱۳۷۲). اقتصاد سیاسی ایران. ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران: انشارات مرکز.

علوی، محمدصادق (۱۳۷۹).  بررسی مشی چریکی در ایران (۱۳۴۲-۵۷). تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

نادری، محمود (۱۳۹۰). چریک‌های فدایی خلق. ج ۱٫ تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی.

وهاب‌‌زاده، پیمان (۱۳۸۹). «تجربه کوبا دست اول به ایران نرسید»، مهرنامه، آبان، شماره ۶، ص ۱۱۹٫

بشیریه، حسین (۱۳۸۱). تاریخ اندیشه‌های سیاسی قرن بیستم، اندیشه‌های مارکسیستی. تهران: نشر نی.

بهروز، مازیار (۱۳۹۷). شورشیان آرمانخواه. ترجمه مهدی پرتوی، تهران: ققنوس.

بهروز، مازیار (۱۳۹۴). «روش مائوئیست‌های ایرانی کپی‌برداری بود». مهرنامه، اردیبهشت، شماره ۴۱، ص ۱۸۱٫

همان

جزنی، بیژن (۱۳۵۷).  تاریخ سی ساله ایران، ج ۲، تهران: آیدین.

سند. ۱، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s،  ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۰۲۸- ۰۰۲۹- ۰۰۳۰٫

سند ۲٫  موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۰۲۹ و برگه ۳۱۱٫

سند.۳ ، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۲۸۶٫

سند. ۴، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۰۳۰٫

سند ۵ ، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۸۵ و ۰۲۸۶٫

سند ۶، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۰۴٫

سند ۷ ، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۴۶٫

سند ۸،  موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۰۳۶٫

سند ۹ موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۲۵٫

سند ۱۰، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۱۸۴٫

سند ۱۱، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۲۰۹ و ۲۰۸٫

سند ۱۲، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۸۳۲۹۲، برگه ۰۰۶۶٫

سند ۱۳، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۸۳۲۹۲، برگه ۰۰۷۶٫

سند ۱۴، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۸۳۲۹۲، برگه  ۰۰۷۵٫

سند ۱۵، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۳۰۷٫

سند ۱۶،  موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۸۳۲۹۲، برگه ۰۰۶۹ .

سند ۱۷، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۸۳۲۹۲، برگه ۰۰۷۲ .

سند ۱۸، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۸۵

سند ۱۹، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۳۱۰٫

سند ۲۰، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۳۴

سند ۲۱، (۱۰/۹/۱۳۴۷).  موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: پرونده مهین تعلیمی.

سند ۲۲، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۰۸۰٫

سند ۲۳، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۲۲٫

سند ۲۴، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۲۲۱٫

سند ۲۵، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۲۹۴٫

سند ۲۶، (۱۰/۹/۱۳۴۷). مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: پرونده مهین تعلیمی.

سند ۲۷، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: شماره پرونده ۲۴۷۲ s، ۱- ۱۳۵۶۳۴، برگه ۰۰۲۸٫

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *