دسته: شعر و شاعری

0

پیام همشهریان تربتی مقیم تهران در سوگ درگذشت زنده یاد استاد محمود آخوند زاده معلمی فداکار و عارفی مهربان

“فقط اوست که می ماند “ خانواده محترم آخوند زاده / جامعه گرانقدر ادبی ، فرهنگی و اجتماعی تربت حیدریه با کمال تاسف مطلع شدیم که روانشاد استاد محمود آخوند زاده ره رو پیر بلخ و اسوه مهربانی و امید را ازدست داد ،ضمن ابراز همدردی با خانواده محترمشان وکلیه به سوگ نشستگان دیارمان تربت حیدریه ازخداوند متعال طلب آمرزش برای آن زنده یاد و صبر و بردباری برای خانواده محترمشان راآرزومندیم . امیدواریم بتوانیم در آینده ادامه دهنده راهش باشیم .خوشببختانه  او توانست فرزندان این دیار عارفان را در جهت ارتقا فرهنگی وادب پارسی تربیت نماید خدایش بیامرزد                                                  (( همشهریان تربتی مقیم تهران )) اطلاعیه‌ی تشییع پیکر استاد محمود آخوندزاده. به درخواست انجمن مثنوی‌خوانی و انجمن شعر و ادب قطب و با موافقت اداره‌ی فرهنگ و ارشاد و شورای شهر تربت حیدریه، پیکر این استاد فرزانه در قطعه‌ی هنرمندان دفن خواهد شد            

0

قندستان شعر عظیمی؛ نگاهی به زندگی و شعر زنده یاد محمد عظیمی از شاعران خوب تربت حیدریه به قلم همشهری عزیزمان بهمن صباغ زاده

پاییز سال ۱۳۴۸ محمد عظیمی، محمد قهرمان   پاییز سال ۱۳۴۸ اساتید شعر خراسان: احمد کمالپور، محمد عظیمی، علی باقرزاده، محمد قهرمان در این شماره می‌خواهیم نگاهی بیندازیم به زندگی و شعر شادروان استاد محمد عظیمی از شاعران خوب تربت حیدریه که سال‌ها در مشهد در حلقه‌ی انجمن قهرمان حضور فعال داشت. محمد عظیمی متخلص به «عظیمی» در سوم مردادماه سال ۱۳۱۹ خورشیدی در روستای قَندِشتَن تربت حیدریه به دنیا آمد. او فرزند حاج ابراهیم خان بود و خانواده‌اش از خانواده‌های محترم و معروف تربت حیدریه به شمار می‌رفتند. محمد عظیمی در مشهد دوره‌ی دبیرستان را به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ به عنوان کتاب‌دار در دانشکده‌ی ادبیات مشهد استخدام شد و بعدها در سمت‌های مختلف خدمت کرد. آخرین سمت وی در دانشکده‌ی ادبیات مشهد، رئیس امور اداری بود و در اسفندماه سال ۱۳۷۵ به افتخار بازنشستگی نایل شد. آقای عظیمی شاعر همشهری پس از بازنشستگی به عنوان رئیس امور اداری در موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی مشغول به کار شد و پس از چند سال به علت کسالت از کار کناره‌گیری کرد. پس از بازنشستگی چند سالی هم در موسسه‌ی پژوهشی خراسان شناسی کار کرده‌اند که زیر نظر آستان قدس رضوی اداره می‌شد و بعدها تعطیل شد. این...

0

پاسداشت شعر و ادب پارسی در تربت حیدریه، گزارش جلسه‌ی انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۰/۰۲/۲۵ به قلم بهمن صباغ زاده

  شهر من یک خیابان بزرگ داشت از این طرف تا آن طرفش، به نام خیابان فردوسی. یک تربت بود و یک خیابان فردوسی. وقتی از میدان بسیج وارد خیابان فردوسی می‌شدی، فردوسی را می‌دیدی نشسته، کتاب در دست با دستار خراسانیِ سفید و پاکیزه‌اش. لبخندش متین و مهربان بود. دوست عزیزم دکتر علمداران که استاد رشته‌ی ادبیات است می‌گوید وقتی دانشجو بودم با دوستان دانشجویم که از کدام از جایی بودند کُری‌خوانی داشتیم. منتها ما بچه‌های ادبیات کُری‌‌هایمان هم ادبی بود. آخرِ کُری‌خوانی من این بود: «از ادب‌دوستیِ مردم تربت حیدریه همین بس که طولانی‌ترین، بزرگ‌ترین و آبادترین خیابان‌شان را به نام حکیم ابوالقاسم فردوسی زده‌اند» حالا اگر آقای دکتر برگردد به همان روزهای دانشجویی نمی‌تواند به محکمی قبل کُری بخواند. فردوسی هنوز هم مثل قبل نشسته است. متین‌تر و مهربان‌تر از قبل نگاه می‌کند و لبخند می‌زند اما دیگر نام نیمی از آن خیابان، فردوسی نیست. من و دوستان شاعرم فردوسی را دوست داریم، همان‌طور که سعدی و مولانا و حافظ را دوست داریم. همان‌طور که نظامی و عطار و صائب و اخوان ثالث را دوست داریم. فردوسی را نه به این خاطر دوست داریم که خراسانی است، به این خاطر دوستش داریم که شاعر است، نبوغ دارد، فلسفه...

0

گزارش جلسه‌ی انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۰/۰۱/۰۷ به قلم شاعر همشهری خانم سیده مهناز مهدوی

عکسهایی از انجمن قطب در نوروزگاه ۱۴۰۰   قول داده بودم! به هر دوی‌شان! دو سه روز به سال‌تحویل بود که پوستر تبلیغاتی نوروزگاه را دیدم، همان‌جا به حسام‌الدین و حدیثه قول دادم که عصرهای نوروزی‌مان را برویم پاتوق شعر. شنبه شده بود و قرار بود جلسه‌ی همیشگیِ انجمن قطب در پاتوق شعر برگزار شود، به راه افتادیم. دو طرف جاده‌ی توتستان بنرهای بزرگ متعددی نصب شده بود، پاتوق نقاشی، پاتوق قصه‌های قرآنی، پاتوق موسیقی و… به محل پاتوق شعر که رسیدیم استاد صباغ زاده را در حال چیدن میز و صندلی‌ها دیدم، دو میز گردِ بزرگ که روی یکی سردیس استاد قهرمان و روی دیگری تعدادی کتاب از شاعران تربتی چیده شده بود. غزل کوچولو می‌دوید و موهای رهایش در باد می‌رقصیدند، به حالش غبطه خوردم که چه کودکانه و بی‌بهانه شاد و خوشحال است. دوستان شاعرم کم کم از راه رسیدند، حال و احوال و تبریکات سال نو که به پایان رسید، زینب نجفی سکان اجرا را به دست گرفت، برای‌مان غزلی خواند از سجاد سامانی. طبق روال معمول جلسات استاد مهربان‌مان برای‌مان غزل خواجه را خواندند، این هفته فضا خیلی متفاوت‌تر از همیشه بود، بچه‌های انجمن موسیقی در همسایگیِ ما بودند و صدای ساز و آوازشان تا وسط...

0

حدیثه‌سادات مهدوی نوجوانِکارت‌ها را طراحی کرده بود تا رهگذران و کسانی را که از دور به جمع شاعران نگاه می‌کنند به جلسه دعوت کند

          امروز (شنبه ۱۳۹۹/۰۱/۰۷) حدیثه‌سادات مهدوی نوجوانِ دوست‌داشتنیِ انجمن شعر و ادب قطب همراه خودش تعدادی کارت دعوت آورده بود. او این کارت‌ها را طراحی کرده بود تا رهگذران و کسانی را که از دور به جمع شاعران نگاه می‌کنند به جلسه دعوت کند. نوروزگاه انجمن_قطب حدیثه_سادات_مهدوی پی‌نوشت: بعضی حرکت‌های خودجوش مثل طراحی این کارت‌ها واقعا حال آدم را خوب می‌کند. سرجوشِ مهربانی است، همین‌طوری یک‌دفعه و بی فکرِ پیش بیرون می‌زند.

0

گزارش جلسه‌ی انجمن شعر و ادب قطب شنبه ۱۳۹۹/۱۲/۱۶ به قلم شاعر همشهری خانم زهرا کرمانی

          در تمام روزهای هفته که خالی از شعر هم نیست، همیشه به دنبال لحظات شیرین شنبه‌شب‌ها می‌گردم، جمع گرم و دوست‌داشتنی انجمن قطب. از در کتاب خانه که رد شدم مرزِ سرما را شکستم و به دور از افکار همیشگی وارد شنبه‌شب‌ها شدم. اولین‌ها همیشه خوبند و اولینِ امشب استاد صباغ زاده بودند که مثل همیشه گرم و صمیمی رفتار کردند و سرمای این شب زمستانی را از تن دور. دیگر دوستان همه به انتظار نشسته بودند و امشب هم شروعِ گرمِ خانم سیده مهناز مهدوی ما را از این شب سرد دور کرد و کتابخانه مأمنی شد برای افکار پریشان. بخش دوم اما زیباتر رقم خورد. صدای دلنشین استاد نجف زاده‌ی عزیز که غزل‌های حافظ را طرح می‌زد: «اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت‌گو/ سخن به خاک میفکن چرا که من مستم» و پس از آن سخنان تکمیل‌کننده‌ی استاد صباغ زاده که همیشه گره‌های غزل حافظ را در ذهن باز می‌کند. این غزل حافظ هم نشانی از دلربای نامهربان حافظ داشت: «بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت/ که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم». شروع شعرخوانی‌های امشب با سخنانی از خانم زبردست شروع شد که از گذشته‌ی سرد شعرای هرات نشانی داشت و قیچی‌ای که...

0

گزارش مراسم اختتامیه‌ و اهدای جوایز مسابقه بزرگ شعرخوانی «چِلِّه‌کُلو» به قلم بهمن صباغ زاده (بخش دوم)

با انتخاب هیأت داوران اجراهای برگزیده در بخش کودکان به این صورت بود: نفر سوم، طاها تاتاری که غزلی گویشی از استاد علی اکبر عباسی را برای اجرا انتخاب کرده بود: «وَرگَرد و بیا بِنشی، حرفِ دِلِتِر وَرگُ/ از یارِ بِفادارِت دلگیری اَگِر وَرگُ» نفر دوم، فاطمه دلفکار که یک شعر کودک از آثار استاد سیدعلی موسوی را برای اجرا انتخاب کرده بود: «مادرم از بازار/ چار تا جوجه خرید» و نفر اول، یگانه بلندی که یک شعر کودک از آقای اسدالله اسحاقی را برای اجرا انتخاب کرده بود: «در یک مغازه دیدم/ یک لوله ی لواشک» در بخش نوجوانان هیأت داوران این دوستان عزیز را به عنوان اجراهای برگزیده معرفی کردند: نفر سوم، ساره اسدی یکی از شعرهای خودش را خوانده بود: «یه روز توی کودکی/ کتابی بود تو دستم» نفر دوم، حدیثه سادات مهدوی که شعری از آثار آقای اسدالله اسحاقی را انتخاب کرده بود: «باغ پدربزرگم/ خیلی انار دارد» و نفر اول، پیمان پویان که در اجرای خود بخشی از منظومه‌ی بلند سمندرخان سالار سروده‌ی استاد علی اکبر عباسی را خوانده بود: «گمونم بو هزار و سیصد و سی/ سمندر با سکینه کی عروسی» آثار دریافتی در بخش بزرگسال هم در نهایت با رای هیات داوران این گونه...

0

گزارش مراسم اختتامیه‌ و اهدای جوایز مسابقه بزرگ شعرخوانی «چِلِّه‌کُلو» به قلم بهمن صباغ زاده (بخش اول)

      هر شروعی پایانی دارد و مسابقه‌ی چله‌کلو هم از این قاعده بیرون نبود. سی‌ام آذرماه ۱۳۹۹ یعنی شب چله‌ی بزرگ با جمعی از مسئولین فرهنگی شهرستان و فعالان حوزه‌ی رسانه در مجموعه‌ی تاریخی گردشگری تهمینه برای افتتاحیه‌ی مسابقه چله‌کلو دور هم جمع شدیم تا آغاز این مسابقه را رسما به همشهریان عزیز اعلام کنیم و حالا در سی‌ام بهمن ماه ۱۳۹۹ در تالار اندیشه‌ی تربت حیدریه گرد هم آمدیم تا اختتامیه‌ی چله‌کلو را برگزار کنیم. دو ماهی که گذشت شب‌هایش روشن بود به شعرخوانی‌های همشهریان عزیز و روزهایش با تب و تاب رقابت مسابقه بین کودکان و نوجوانان و بزرگسالان اهل ادب می‌گذشت. چهل روز اول زمستان که در فرهنگ شفاهی مردم خراسان به «چِلِّه‌کلو» مشهور است، مهلت ارسال آثار بود که البته ده روز هم تمدید شد. در بیست روز بعد که در فرهنگ شفاهی مردم خراسان به «چِلِّه‌خوردو» مشهور است داوران مشغول دیدن آثار و امتیاز دادن به شرکت‌کنندگان این مسابقه بودند. داوران این مسابه شش نفر از بهترین و کاربلدترین افراد در زمینه شعر و اجرا بودند. فقط لطف ایشان به برگزارکنندگان برنامه بود و علاقه‌شان به پیشرفت برنامه‌های ادبی-فرهنگی شهرستان بود که قبول کردند کار به این سنگینی را به انجام برسانند و همه...

0

شعر زیبای ناقوس بیداری است این » ویروس «از سروده های همشهری عزیز مان استاد دکتر محمد حسین ساکت

ناقوس بیداری است این » ویروس « هرچند که ویروس « شوم است وبسی منحوس در چشم خرد ورزان در حکم یکی ناقوس هشدار دهد باری ، تا چند ستمکاری ؟ در دادگری گامی،پنهانی و نامحسوس خود کامگی و نیرنگ ، تا چند فریب و رنگ؟ وقت است که بگریزی از اهرمن سالوس درکفر به سر بردن خوش تر که ستمکاری این بوده طبیعت را هم سیره و هم ناموس تا در تو توانی هست ،واکن گره از هر کس ز نهار مکن کاری تا باز خوری افسوس درخانه ی جان بنشان آزادی ورادی را هر واژه ی زیبارا دریاب از آن قاموس خواهی برهی از درد ، درمانگر مردم شو پویای ره سینا یارازی و جالینوس از سینه برون افگن هرکینه ی دیرینه تاآن که نبینی بازدر خواب شبت کابوس بوسیدن دست کس از بهر نیاز ونان خوی بد دو نان دان،دستان هنر می بوس! ما پیش رو دادیم ، دانشگرورزمنده با شیر خدا همدم، با رستم یل مأنوس فرهنگ کهن در پارس : پرورد حقوق فرد ما مردم ایرانشهر میراث بر سیروس ویروس جهان پیما!گیرنده ی جان ما! بگریز، همین اکنون از کشور کیکا ووس ای داور بخشنده!پوزشگر درگاهیم شرمنده زبیدادیم،ای خفته به خاک توس! غمگینی و بیماری زود...

0

اخوان گفت عزیز جان فقط تو شعر مرا بخوان / روایت مرتضی کاخی از مهدی اخوان‌ثالث

مرتضی کاخی می‌گوید مهدی اخوان‌ثالث به موسیقی و نواختن ساز علاقه زیادی داشت، اما پدرش دوست داشت که او شعر را جدی بگیرد و ادامه بدهد. الهه خسروی‌یگانه: حرف زدن از اخوان ثالث آن هم با مرتضی کاخی، حال و هوای خاص خودش را دارد. رابطه این دو نفر با هم یکی از رابطه‌های خاص در ادبیات معاصر ایران است و کتاب‌هایی که کاخی بعد از مرگ اخوان، درباره زندگی و شعر اخوان منتشر کرد حالا به یکی از منابع مهم درباره این شاعر معاصر تبدیل شده است. به مناسب سالروز درگذشت اخوان با مرتضی کاخی گفتگویی کرده‌ایم که می‌خوانید: آقای کاخی دلتان برای اخوان تنگ شده؟ مسلم است. خیلی هم تنگ شده. برای او هیچ جانشینی پیدا نمی‌کنم، نه در شیوه کار نه در حوزه نظراتش درباره شعر و خیلی چیزهای دیگر. خیلی دلم برایش تنگ شده و جایش را هیچ کس نمی‌تواند برایم پر کند. فکر می‌کنید اگر بود چه تاثیری روی فضای ادبی حال حاضر می‌گذاشت؟ اخوان یک مساله است. یک شکل خاصی در شعر دارد و نگاهش به شعر هم خاص است و این دو تکرار ناشدنی است. بنابراین من فکر می‌کنم او یک نمونه بی‌همتا در کار خودش است، همانطور که شاملو بود. در اینجا باید بگویم من آنقدرها با دوست عزیزم شفیعی کدکنی موافق نیستم که شاملو را ندید می‌گیرد، چون فکر می‌کند، اگر اخوان شاعر بزرگی است معنی‌اش این است که دیگران بزرگ نیستند. مرتضی کاخی می‌گوید که اخوان یک چهره تکرار نشدنی در ادبیات معاصر ایران است. این‌ها هر کدام شیوه خاصی در سبک کاری خود داشتند و هر دو می‌دانند که آدم‌های بزرگی هستند و دیگران هم این را می‌دانند. منتها بعضی‌ها نقطه نظر خاصی دارند که مثلا اگر از شاملو تعریف شود باید اخوان را خرد بکنند یا برعکس. این دو نفر با هم متفاوت هستند. شما اگر نظرهای فروغ را درباره اخوان بخوانید، متوجه می‌شوید که او با چه اشراف و تسلطی به این تفاوت‌ها اشاره می‌کند و با چه احترام و حرمتی از اخوان حرف می‌زند. شما اخوان را چطور می‌بینید؟ اگر بخواهیم شکل اخوان را ترسیم کنیم، باید بگویم او آدمی بود که به هنر توجه خاصی داشت. بیشتر هم به ساز چون به ساز علاقه خاصلی داشت ولی پدرش با این علاقه موافق نبوده و سعی می‌کرده او را منصرف کند.در واقع سعی داشته علاقه او را بیشتر متوجه شعر و ادبیات کند تا ساز. هرچند اخوان سه تار را دوست داشت و برای خودش هم گاهی ساز می‌زد ولی به‌هرحال زور پدرش بالاخره چربید و او به شعر پرداخت. پدرش عطار معروفی بود. آقا علی عطار که مغازه‌اش هنوز هم در مشهد دایر است و برادرزاده‌هایش آن را می‌چرخانند. نگاه او به هنر نگاهی عامیانه بود نه عوامانه. مثلا عقیده داشت که آخر موسیقی مطرب شدن است در حالی که شعر اهمیت دیگری دارد. به همین خاطر او را تشویق می‌کند که به سمت شعر برود. یادم هست که اخوان تعریف می‌کرد که پدرم می‌گفت اگرمثل فلان کس که نوازنده بسیار مشهور وچیره‌دستی هم بوده، ساز بزنی بازهم به نان شب محتاج هستی. حتی یک‌بار همان هنرمند را به مغازه اش دعوت می‌کند وبرایش ناهار یک دیزی می‌خرد. او هم می‌نشیند و با اشتها و ولع دیزی را می‌خورد و بعدوقتی ازمغازه بیرون میرود، پدر اخوان به او می‌گوید: «ببین! این بهترین نوازنده خراسان است، حتی اگر به خوبی این آدم هم ساز بزنی که کار مشکلی هم هست، آخرش می‌شود این که پول پرداخت یک ناهار را هم نداری.» این است که اخوان راهی هنرستان صنعتی می‌شود که آلمان‌ها قبل از شهریور بیست آن را راه انداخته بودند و بعد به دست ایرانی‌ها اداره می‌شد. آنجا آهنگری یاد گرفت و در این میانه به اعتبار توجه پدرش به شعر، به شعر نیز می‌پردازد. البته استعداد شعری‌اش خیلی چشمگیر بود و در شعر به جایی رسید که در شیوه خودش در میان معاصران کسی به پایش نمی‌رسد. از سوی دیگر از نظر مطالعه هم می‌توانم بگویم که حوزه مطالعات او بسیار وسیع بود. از ادبیات کلاسیک گرفته تا شعر مدرن نیمایی اخوان درباره آن مطالعه کرده بود. حاشیه‌هایی هم در مورد رابطه او با نیما وجود داشت، که مثلا بعد از کودتای ۲۸ مرداد نیما، اخوان را لو داده و باعث به زندان افتادنش شده.ب بله، داستان‌هایی در این باره ساخته شد. من یکبار این را از اخوان پرسیدم. گفت من یک روز روی دیوار سلول نوشتم مرا نیمای… و بعد گرفتم خوابیدم. بعد که بیدار شدم دیدم یک نفر دیگر آمده و نوشته مرا لو پیشوای شعر نو داد! بعد هم زد زیر خنده. معلوم نبود دارد شوخی می‌کند یا جدی می‌گوید. به‌هرحال همه می‌دانیم که نیما اعتقادی به شاگردانش نداشت و خودش را خیلی برتر از آنان می‌دانست. کار بزرگی که اخوان در مورد شعر نو کرد باعث شهرت نیما شد. خود نیما اوایل توجه زیادی به خود جلب نکرد. چون کلاسیک‌ها قوی بودند و شعر نوی نیمایی را جدی نمی‌گرفتند. چون می‌گفتند زبان نیما زبان الکنی است. یکی که اسمش را نمی‌برم سروده بود «زبانی الکن و لق داشت نیما/ ولی در راه خود حق داشت نیما» آنهایی که در شعر کلاسیک فارسی حقوقی برای خود قائل بودند به این نکته توجه نمی‌کردند که زبان نیما زبان محلی است. زبانی است خاص خود نیما. این زبان با حافظ و سعدی فرق دارد. اخوان در کتاب «بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج» او را معرفی کرد و گفت این که می‌گویند شعر نیما قائل به وزن و قافیه نیست حرف نادرستی است. چون نیما معتقد بود که وزن و قافیه باید در خدمت شاعر باشد نه شاعر در خدمت وزن و قافیه. آقای کاخی اتفاقات سیاسی دوران معاصر تاثیر زیادی روی اخوان داشت. مثلا گفته می‌شود شعر بلند «زمستان» آیینه تمام‌نمای جامعه روشنفکری بعد از کودتای ۲۸ مرداد است. بله، اخوان تفکر سیاسی داشت. گرایشش هم گرایش چپ و اندکی حزب توده آن زمان بود. هرچند بعد از ۲۸ مرداد از حزب توده برگشت و بدجوری هم برگشت. ماندگارترین خاطره شما از اخوان؟ راستش به این سادگی نمی‌شود در این باره حرف زد. من شعر «سبز» اخوان را بهترین شعر او می‌دانم. یک شب در خانه یکی از بزرگان ادبیات خراسان دور هم جمع شده بودیم و هر کس قرار شد یک شعر از خودش بخواند. نوبت به من که رسید و شعر را خواندم ، اخوان خیلی خوشش آمد و گفت اگر تو را سال‌های سال نمی‌شناختم و نمی‌دانستم که این شعر را خودت گفته‌ای باور نمی‌کردم، این شعر به جز مولانا متعلق به شاعر دیگری باشد. نوبت شعر خواندن او که رسید گفت من دلم می‌خواهد شعر «سبز» را بخوانم ولی آن را حفظ نیستم. من گفتم آقای اخوان من آن را حفظ هستم، اگر اجازه بدهید بخوانم. او هم استقبال کرد. وقتی که شعر را برایش خواندم جوری از خوانش من خوشش آمد که گفت عزیز جان! هیچ کس جز کاخی اجازه ندارد این شعر را بخواند. این یکی از بهترین خاطره‌هایی است که من از اخوان دارم و همیشه به آن فکر می‌کنم