یادداشت/در فقد استاد دکتر منوچهر ستوده مردی بزرگتر از دانشگاه( کریم فیضی)

 

یکی دیگر از آخرین بقایای مردان اصیل ایران دارفانی را وداع گفت و دو سال بعد از مرحوم باستانی پاریزی استاد دکتر منوچهر ستوده هم به پیشینیان پیوست. دکتر ستوده مردی ممتاز و کم مانند بود. جزو نخستین محصلان دانشگاه تهران و جزو اولین گروه فارغ التحصیلان آن بود که به مرتبه استادی رسید و در سال‌های نخست دهه ۵۰ بازنشسته شد، اما هرگز دست از کار علمی و پژوهش و تحقیق برنداشت.

مزیت دکتر ستوده این بود که خودش را مقید به دانشگاه تهران نکرد و در کادر اداری و هیئت علمی بودن و استاد محسوب شدن خلاصه نشد و در واقع قیدهایی که بسیاری را در خود فرو برده، از خود باز کرد و آزاد و رها و بی‌قید به کار علمی پرداخت و انصافاً خدمت کرد. کمتر کسی به اندازه او خدمت کرده است. جغرافیای تاریخی ایران مدیون نوشته‌ها و تحقیقات ارزشمند او خواهد ماند و این فضیلتی است که امثال او و ایرج افشار داشته‌اند.

به باور من دکتر ستوده، ایمانی راسخ به راهش و کارش داشت و چیزی او را نسبت به مسلک و طریقتش سست ایمان نمی‌کرد. با نوعی از ایمان و اطمینان توانسته بود به زیستن در آرامش و تفاخر پشت پا بزند و اعتباری را که در انتظارش بود، کنار بگذارد و آواره کوه و بیابان شود. امری که کمتر کسی از استادان جرأت و جسارتش را دارد. دل کندن از تهران دهه ۵۰ تا دهه ۹۰ و انتقال منزل و زندگی از شهر به روستا و پیمودن کوه‌ها و جنگل‌ها و روستاها و شهرهای حاشیه‌ای و به ظاهر کم اهمیت کاری سترگ است که کارنامه منوچهر ستوده را به اراده‌ای قوی و شخصیتی استوار مزین کرده است. وقتی تحقیقات مفصل و کتاب‌های مسلسلش، به این سیر اضافه می‌شود، چهره ممتاز او بیشتر نمایان می‌شود. درست است که شخصی چون استاد بدیع‌الزمان فروزانفر با یک شوخی رندانه ارزش کار او و ایرج افشار را در انظار کاسته بود، با گفتن این تعبیر که: شما روی قاطرهای امامزاده داود را سفید کردید که این همه راه پیمودید، ولی آگاهان می‌دانند که ارزش کار مرحوم ستوده، کمتر از احیاء مواریث نبود و کمکی بود به ایران و باقی ماندنش به اصالت‌های پیشین. بی‌تردید مرحوم ستوده می‌توانست بعد از فراغت از کارهای آموزشی، پرونده پژوهش را بایگانی کند و روزگاری را به نام آوری و حرمت و احترام بگذراند و عزت ببیند،‌ مثل خیلی‌های دیگر ولی عشق به ایران و تپیدن قلبش برای ایران مانع از این عافیت طلبی شد و راه او را از بسیاری بزرگان و عزیزان جدا کرد.

من افتخار داشتم که او را بارها ملاقات کنم و پای سخن و کلامش بنشینم و بخشی از دیدگاه‌هایش را از زبان خودش بشنوم. حکایت پیدا کردن او و رفتن به دیدار او و اصرار بر فیلمبرداری این ملاقات حکایت مفصلی است که اگر بنویسم این نوشته را از حالت خلاصه‌اش خارج می‌کند. بعد از ملاقات اول، دفعات دیگر هم او را ملاقات کردم و نکته‌ها شنیدم و مسئله‌ها آموختم. به طور خاص نگاه سنتی او به زندگی و قضایای زندگی و اقتصاد فرهنگ ایران برای من قابل تأمل بود و نمونه‌ای بود از باورها و عقاید پیشینیان متین و موقر و نکته‌سنج ما. دکتر ستوده به جمیع اعمال و رفتار شهری جدید و ساختمان‌سازی‌های جدید انتقاد داشت. این طرز زندگی، این طرز پوشش و این طرز تغذیه و تحصیل و آموزش را قبول نداشت و حاضر نبود زیر بار آلودگی هوا و دود و دم برود. به شوخی می‌‌گفت: بندگان خدا! غذایی که می‌خورید معلوم نیست چیست. نه گوجه‌تان گوجه است، نه خیارتان خیار و نه روغنتان روغن است. روحش شاد باد که مرعوب نام‌ها و آوازه‌ها نشد، راه خودش را پیمود، نان خودش را خورد و هلیم ایران را هم زد. خدمات او به ایران و ایرانشناسی شایسته فراموشی نیست.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *