گزارش دیدار و گفتگو با لوریس چکناواریان از سلسله نشست های پنجشنبه صبح های مجلۀ بخارا با همراهی خانۀ گفتمان شهر (خانۀ وارطان )/پریسا احدیان

عکس ها از: ژاله ستار و ایمان منجزی

صبح روز پنجشنبه، یکم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و هفت، دویست و سی و دومین نشست از سلسله نشست های پنجشنبه صبح های مجلۀ بخارا با همراهی خانۀ گفتمان شهر (خانۀ وارطان ) به دیدار و گفتگو با «لوریس چکناواریان» اختصاص یافت.

در ابتدای این مجلس علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر از لوریس چکناواریان دعوت کرد تا از داستان ساخت و نگارش اپرای «رستم و سهراب» سخن بگوید.

لوریس چکناواریان ضمن خوشامدگویی به میهمانان و تشکر از علی دهباشی، از آشنایی خود با داستان های شاهنامه و رستم در موسیقی زورخانه ای گفت و اینچنین بیان داشت:

علی دهباشی و لوریس چکناورایان

علی دهباشی و لوریس چکناورایان

“از زمان کودکی و نوجوانی ام، پدربزرگ همیشه عاشق رادیو بود و برنامۀ اخبار را روشن می کرد و خود می خوابید! بعد از اخبار «شیرخدا» ضرب می زد و واقعا فوق العاده بود. اولین بار بود که ضرب زورخانه ای را می شنیدم. از بچگی عاشق سازهای ضربی بودم. شیرخدا درِ بزرگی در زندگی ام باز کرد که خدا را شکر تا به امروز هم باز است. بعد ها به زورخانه ای در تهران رفتم و متوجه شدم ریتم های مختلفی که مرحوم شیرخدا می نواختند هر یک موسیقی ورزش های مختلف است؛ مثل: کباده و میل و دو پا و …. در آنجا اسم «رستم» برایم اهمیت ویژه ای پیدا کرد و وقتی داستان «رستم و سهراب» را شنیدم، عاشقش شدم.  با تصمیم گرفتم تا اگر روزی آن را به شکل اپرا  بنویسم. به جز این عاشق موزیک محرم بودم. آن زمان در نزدیکی لاله زار زندگی می کردیم و دسته های مختلفی در محرم می آمدند و با همان طبل های کوچک حالت عجیب و غریبی اجرا می کردند و من تحت تأثیر موسیقی محرم بودم. این دو بود و در کنار ش موسیقی کلیسایی که هر سه پایۀ اصلی آهنگسازی من بوده و تا امروز هم تحت تأثیر این سه فرهنگ مختلف هستم.

جوان ناآرامی بودم! در ۱۲ سالگی کُر چهارصدایی را تشکیل دادم و رهبری کردم. و همه از کارم تعجب می کردند. در ۱۶ سالگی به سرم زد یک ارکستر تشکیل دهم.  اینبار کل رؤسا و مدرسان هنرستان موسیقی مخالف من شدند و سه بار اجرای کنسرت من را عقب انداختند. اکثر اعضای کنسرت همان هنرجویان  هنرستان و دوستانم بودند. شهرداری مجوز برگزاری کنسرت نمی داد. مرتب پوستر در خیابان زده می شد و آن برمی داشتند و برنامه لغو می شد.

به هر حال روزی با مادر نزد  وزیر فرهنگ آن زمان رفتیم و ایشان در حیاط بودند و از مادر پرسیدند که خانم چه شده؟ مادر توضیح داد که پسرم را اذیت می کنند و نمی گذارند کنسرت اجرا کند. وزیر پرسیدند که اسم پسرتان چیست؟ و وقتی مادرد پاسخ داد، وزیر گفتند: «واااای! لوریس! از هنرستان مدام به ما از کارهای او گزارش می دهند و…. به پسرتان بگویید بیاید؛ ببینم این چه کسی است که کل هنرستان را به هم ریخته است؟» من یک پسر لاغر و کنار مادر ایستاده بودم. مادر اشاره به من کرد و گفت که این است! وزیر فرهنگ قد بلندی داشت. با تعجب به من نگاه کرد و خنده اش گرفت؛ گفت که تو چند مثقالی تمام هنرستان را بهم ریخته ای! گفتم که خب می خواهم رهبری کنم. گفت که خیلی کار خوبی است و من دخالت نمی کنم برو هر کاری دلت می خواهد بکن. این در اواخر نامه هایی به من نشان دادند از هنرستان عالی موسیقی که برای آقای وزیر فرهنگ آن زمان نوشته شده بود و از من شکایت کرده بودند و ایشان مدام در پاسخ نوشته بود که نخیر! از او حمایت کنید!

دیدار و گفتگو با لوریس چکناواریان در خانه گفتمان شهر

دیدار و گفتگو با لوریس چکناواریان در خانه گفتمان شهر

این موضوع ادامه داشت تا اینکه با یک ارمنی که کار املاک می کرد و آشنا بود و با شهرداری سر و کار داشت، رفتیم و او مجوز ارکستر را به اسم خودش گرفت! و فه من گفت:«خب لوئرس چکناواریان به اسم من مجوز دادند، برویم.»

اجرا در کلوپ ارامنه که نبش خیابان حافظ و جمهوری فعلی بود و یک سالن ۶۰۰ نفره داشت برگزار شد. ارکستر من هم ۶۰ نفر بودند و کارهای روسینی و … را اجرا می کردند. در آن مدت اینقدر کنسرت لغو شده بود که خود به خود تبلیغ شده بود و سالن پر از مخاطب شد.”

وی در ادامه افزود:

“در ۱۷ سالگی به وین رفتم. البته اجرای آن زمان اینقدر پر سر و صدا بود که از من دعوت شد برای اجرا به کاخ بروم ولی خب این با سفرم مصادف به خارج کشور مصادف شد. در  وین تحصی می کردم  ولی همیشه رستم و سهراب در فکر من بود. یک روز بعد از شش سال وزیر فرهنگ به وین آمدند و همۀ دانشجویان ایرانی را جمع کرده و دعوت کردند که به ایران بازگردیم و به وطن خدمت کنیم. من گفتم به شرطی به ایران  بازمی گردم که شما به من سفارش ساخت اپرای رستم و سهراب را بدهید. یادش افتاد این همان دیوانه ای است که چند سال پیش با مادرش در حیاط وزارتخانه دیده و با خنده گفت که رستم و سهراب! گفتم:«بله!» گفت که خیلی کار سختی است! البته این قول را به من داد و من برگشتم. بعد از بازگشت مدیریت آرشیو  موسیقی ملی در تهران را به من دادند که سمت جالبی بود. در آنجا با سازهای موسیقی ایرانی آشنا شدم و مطالعه کردم و اولین نمایشگاه را با کمک فرامرز پایور برگزار کردیم.  اما قرارداد اپرای رستم و سهراب انجام نگرفت؛ چون همه مخالف بودند و می گفتند که عملی نیست. ولی وزیر فرهنگ سر قولش ماند و من را به شهرستان های مختلف فرستاد و شروع به جمع آوری موسیقی های زورخانه و محرم و فولکلور کردم و شاید بزرگترین آرشیو را در این زمینه دارم. قراردادم به اینجا رسید که گفتم من کاغذ پارتیتور می خواهم و کاغذ نداریم. مجبور شدم ۲هزار تومان در مقابل حقوقم که ۱۲۰ تومان بود، وام بگیرم وکاغذ نت چاپ کنم تا بتوانم ساخت «رستم و سهراب» را شروع کنم. همه مخالف این کار بودند و می گفتند که برو لاله زار نمایشنامۀ رستم و سهراب روی صحنه است و آن را ببین. گفتم من با نمایش چه کار دارم! من مستقیم با خود شعر فردوسی سر و کار دارم. می گفتند که این عملی نیست.

گروه موزیسین های موسیقی کلاسیک با من مخالف بودند ولی در مقابل در موسیقی سنتی استاد پایور و تهرانی و خالقی همه از هم حمایت می کردند؛ بخصوص استاد خالقی که می گفتند خیلی خوب است. باید بروی بنویسی و مطمئنم خوب می نویسی و حتی دو تا از کارهایشان را به من دادند؛ یکی سوئیت ایرانی بود و آهنگ زیبایی پیش درآمد اصفهان و کلی از من حمایت کردند. بعد به دانشگاه ادبیات رفتم و در آنجا با کمک استادی شاهنامه را مطالعه کردم. و لیبرتو رستم و سهراب را از خود اصل شاهنامه نوشتم. البته باز هم همه می گفتند که عملی نیست! به هرحال قصد کردم که به وین بروم و در این بخش کار کنم. اما مشکل اینجا بود که ویزا نداشتم و کارت نظام وظیفه! به کنسولگری اتریش در تهران رفتم. یک ویزا به من دادند ولی گفتند زمان پسابورتت کم است و نمی توانی بروی. به ادارۀ گذرنامه درفتم. دوست عزیز من از مدرسۀ امیراتابک سرقرد شده و آنجا ایستاده  بود.  من را دید وابروهایش را درهم کرد که تور ا نمی شناسم. گفتم که می خواهم بروم خارج و کنسرت دارم. گفت پاسبورت! پاسبورت را باز کرد و هی نگاه کرد به من و به پاسبورت! گفت که برو فرودگاه. خلاصه با کمک او  از هفت خوان رستم رد شده و سوار هواپیما شدم.

با خود گفتم که خب حالا چطور وارد اتریش شوم؟ خب خدا اگر بخواهد دری را باز کند، باز خواهد کرد. در هواپیما نشسته بودم. شخصی کنار من نشست و شروع کرد گفت که من کنسرت شما در تالار فرهنگ آمده بودم و … خلاصه صحبت ما به اینجا رسید که پاسبورت من مشکلش دارد.  گفت نگران نباشید که من کنسول ایران در سفارت رم هستم پس شما در فرودگاه رم پیاده شوید و پاسبورتتان را به من بدهید؛ من می روم آن را تمدید می کنم و برایتان می آورم.  اسبورتم را گرفت و  بعد از ۱۵ ساعت برگشت و آن را به من داد.

به فرودگاه اتریش رسیده بودم.  مرحلۀ دوم این بود که کارل ارف را ببینم. می خواستم با او در مورد اپرای رستم و سهراب صحبت کنم. گفتند آقای کارل ارف درس آهنگسازی نمی دهند و هیچگونه تماسی با دانشجویان ندارند. گفتنم من از ایران برای دیدار ایشان آمده ام! منشی گفت که بسیار خب ببینم چه کار می توانم بکنم. روز بعد تماس گرفت و گفت کارل ارف اینجاست. شما ساعت ۱۱ در مدرسۀ موسیقی می توانید ایشان را ببینید. رفتم. شخصیت بزرگی بود و باورم نمی شد که ایشان را از نزدیک می بینم. خیلی آدم خاکی بود. قضیه را برایش گفتم. گفت کمی با پیانو قسمت نَبَرد و غم مادر را بزن. زدم. خوشش آمد و گفت همینجا بمان و ادامه بده، بنویس! من هم هستم و همدیگر را خواهیم دید. گفتم که من پول ندارم تا در اینجا بمانم! در جواب گفت که ساعت دو در همین اتاق همدیگر را خواهیم دید. ساعت دو به ملاقاتش رفتم و گفت نگران نباش تمام مخارج یک سالت را تأمین کردم. با یک اسپانسری صحبت کردم و فردا برو بانک روبرو؛  پولت آماده است دریافت کن.  یک آپارتمان و پیانو بگیر و رستم و سهراب را بنویس. باورم نمی شد! در ایران می گفتند ننویس و اینجا می گویند بنویس! و اینطور هم شد.

ولی خب مشکل نوشتن رستم و سهراب می گویند که پاندوراباکس است. من جعبۀ رستم و سهراب را دیده بودم و نمی دانستم که چقدر مشکل است و به چه مشکلاتی برمی خورم! در موسیقی ایرانی نه منابعی برای هارمونی، نه کنترپوآن، نه ارکستراسیون داشتیم! این اولین اپرایی بود که نوشته می شد. از طرفی رستم و سهراب نمی توانست موسیقی و روح خارجی داشته باشد. واریاسیون اول را تمام کردم و کارل ارف خیلی خوشش آمد. و رئیس اپرای مونیخ را دعوت کرد تا گوش کنند. آن ها آمادگی اجرا داشتند ولی من نگران بودم که نکند این قطعه غرب زده باشد. خب به آن هدفی که باید نرسیده بودم. هارمونی و کنترپوآن را چگونه باید می نوشتم؟ درست است که موسیقی کلاسیک یک علم است و به هیچ ملتی تعلق ندارد؛ گرچه همه فکر می کنند موسیقی کلاسیک خارجی است. اما اینگونه نیست. برای همین علم ریاضی است که اگر هزار سال هم به مدرسه بروی تا آن را یاد بگیری امکان ندارد که یاد بگیری به خاطر همین هم می گویند که موسیقی زبان خداست! چون همین یک اکتاوی ۱۲ نتی که در پیانو دارید، خود ۵۷۰ هزار ترکیب دارد. خب اگر بخواهیم تئوری موسیقی ایرانی و کنترپوان را درست کنیم کار سختی است. و این در اپرای رستم و سهراب مشکل اصلی من بود.

در این مدت خانم خالقی دختر استاد خالقی تصادفا آمده بود تا در اتریش رهبری بخواند. گفتم که بیا آکسان های شعر فردوسی را برای من بنویس. اون هم چندین روز نشست و همه را نوشت و من هم سعی کردم این ها را بخوانم اما این کار عملی نمی شد چون راه من اشتباه بود. چند سال بعد متوجه شدم که من که من ترانه نمی نویسم که بخواهد تلفیق شعر و موسیقی باشد بلکه این اپرا است. در اپرا شعر در خدمت موسیقی است نه موسیقی نه در خدمت شعر. باید در ساخت آن نه خود شعر بلکه مفهوم آن شعر و کلام را برداشت و مطابق آن موسیقی نوشت. و اینطور شد که ۲۵ سال از عمرم گذشت تا اینکه  توانستم آن را تمام کنم. چندین بار ارکستراسیون ها را عوض کردم ؛یکبار با سازهای ضربی، یکبار آکاپلا و بالاخره یکی قبل از آخر با سازهای ایرانی بود. و بخاطر همین بالۀ «سیمرغ» را نوشتم. اولین پارتیتور پلی فونیک بود که با سازهای ایرانی، چند صدایی اجرا شد با کمک فرامزر پایور این کار به سرانجام رسید. ولی هنوز هم آنطور که می خواستم نبود. بار دیگر در لندن نشستم و آن را بازنویسی کردم و در کِشوی میزم گذاشتم. گفتم خب بعد از مرگم بالاخره یک روز یک نفر آن را پیدا کرده و اجرایش می کند. اما بعد از مدتی از طرف اتریش دعوت داشتم تا این اپرا را برای اولین بار اجرا کنم. در وین اجرایی موفقی داشتیم و بعد در ارکستر سمفونیک ارمنستان در ایروان این کار اجرا شد. تا تعاریف این اپرا به تهران رسید. در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی از من دعوت شد تا در ایران اجرایش کنیم. گروه ما بیشتر از دویست نفر بود. زمستان سردی بود و بسیاری هم در صف نشسته بودند که بلیت بخرند. روز اجرا بود و به  من گفتند که این اجرای اپرا چقدر طول می کشد؟ گفتم که دو ساعت و چهل دقیقه. گفتند که دو ساعت و چهل و دقیقه! نه عملی نیست این خیلی زیاد است کوتاهش کن!

گفتم که خیر نمی پذیریم و آنتراکت ندارد و کوتاهش هم نمی کنم.

گفتند که هیچ کسی در سالن نمی ماند.

خواستیم اجرا را کنسل کنیم که آقای مرادخانی گفتند اجرا کنید ولی هیچکس در سالن نخواهد ماند. تازه شعرش را هم به مردم نداده اند که داستان را دنبال کنند. (چون در اپرا یک دفترچه از اشعاری که خوانده خواهد شد به تماشاگران و شنوندگان می دهند یا مثلا در اپرای وین پشت هر صندلی یک مانتیور هست که اشعار را به ۵۰ زبان مختلف ترجمه می کند اما در کل اپرا برای شنیدن موسیقی است و اگر مخاطب حرفه ای باشد قبلا موضوع  داستان آن را خوانده است. از طرفی اکثر خوانندگان ما فارسی زبان نبودند پس تلفظشان صد در صد نمی توانست درست و خوب باشد. ولی این آنقدر در اپرا هم مهم نبود و اصل موسیقی بود.)

اجرا آغاز شد و شروع به رهبری کردم. پشت به سالن داشتم. هیچ صدایی در سالن نبود. انگار همه رفته بودند! اما سالن پرُ پرُ بود. در راهروها هم جمعیت ایستاده بودند. رستم و سهراب تمام شد. قبل ترها همه می گفتند که باید با ابهت تمامش می کردی! گفتم یعنی چه! مرگ سهراب یک تراژدی است، با ابهت تمام نمی شود! بیشتر آهنگسازان طوری موسیقی را تمام می کنند تا همۀ سالن دست بزنند اما تراژدی دست زدن ندارد! خب دست نزنند! در پایان اپرای رستم و سهراب باید اندوه در چهرۀ همۀ حاضرین باشد. حالا دفعۀ بعد که رستم و سهراب اجرا شود می نویسم که نباید کسی دست بزند! به هر حال رهبری آن اجرا تمام شد و دستم را یواش! یواش! آوردم پایین. موسیقی تمام شد و شاید ۱۵ ثانیه سالن در سکوت مطلق بود و برای من طولانی تر به نظر رسید. البته مشکلی نداشتم و فکر می کردم خب کسی در سالن نیست؛ اما یکباره سالن منفجر شد. برگشتم دیدم که هیچ کسی نرفته و همه در سالن هستند! چطور شده اینقدر آدم نشسته اند آن هم تنها برای شنیدن موسیقی که کلام کمی داشت. خود موسیقی بود. خب به جز چند بیتی که خواننده ها با زبان فارسی به سختی تلفظ کرده بودند چیزی نبود جز موسیقی. خواندن اپرا به زبان فارسی هم خیلی سخت است. مثلا «کنون رزم را» اگر بخواهید در یک اکتاو بالاتر بخوانید یا یک اکتاو پایین تر، گلو  می گیرد. برخی حرف های زبان فارسی را نمی توانید در اپرا بخوانید اما چرا. خب من قبل از اجرا می ترسیدم چون در مملکتی بودم که پایتخت شعر دنیاست و فردوسی خدای شعر است. و در این مملکت می خواستیم کاری از فردوسی در قالب موسیقی نشان دهیم و عکس العمل مردم را نمی دانستیم. چه خواهد شد؟ ولی برعکس بو.د مردم استقبال زیادی کردند و وقتی به مست هتل رفتم، در سرمای شب دویست سیصد نفر در خیابان ایستاده بودند که از من امضاء بگیرند. و واقعا جواب زحمات آن ۲۵ سال زندگی و تلاش را با عشق و تشویق مردم گرفتم. البته من هم کوتاه نیامدم. آن چیزی که در توانم بود انجام دادم. حتما آهنگسازانی هستند که شاید این اپرا را خیلی بهتر از من بنویسند. ولی خب این در توانم بود. واقعا بدون هیچ درآمدی و پولی اپرا را نوشتم. و استقبال مردم چیز فوق العاده ای بود.

این اپرا مانده است و امیدوارم یک روز روی صحنه بیاید و آن را ببینم. بعد از آن اپرای «رستم و اسفندیار» را نوشتم بعد «ضحاک» و «سیاوش» و «پردیس و پریسا» و آخرین اثری که نوشتم در مورد «صادق هدایت» است.”

هارون یشایایی، علی دهباشی و لوریس چکناورایان

هارون یشایایی، علی دهباشی و لوریس چکناورایان

در ادامه لوریس چکناواریان به سئوالت حاضرین چنین پاسخ گفت:

-از  آثار آرام خاچاتوریان که از جمله قطعۀ «والس ماسکاراد» که مورد علاقۀ صادق هدایت هم بوده و توسط شما اجرا و ضبط شده است، برایمان بگویید؟

لوریس چکناواریان: خاچاتوریان الگوی من بوده و در زمان تحصیل در وین، ایشان از شوروی آمدند و در ارکستر فلارمونیک اجرا داشتند. یکی از آثارم را به ایشان نشان دادم و خیلی مرا تشویق کردند.  بعد ها وقتی رهبر ارکستر شدم بیشتر کارهای خاچاتوریان را اجرا و ضبط کردم. کارهای خیلی خوبی داشتند که در کاتالوگ هست. ایشان آهنگساز بزرگی بود و من موسیقی اش را خیلی دوست داشتم. کارهای اولیه را هم تحت تأثیر ایشان نوشتم.

-چه المان خاصی در کارهای خاچاتوریان هست که باعث شده علاقه مند به ایشان باشید؟

لوریس چکناواریان: چون شرقی بود. شاید اگر شاه عباس ارمنستان ایران را به ترکیه نمی داد، ارامنه همه ایرانی بودند. یک اشتباه بزرگ  احمقانه ای بود که ارمنستان را به ترک ها دادند و فتحعلیشاه ارمنستان شرقی را به روس ها داد. یک ملت چند میلیون نفر کشته داد و این ملت که قرن ها، از زمان کوروش کبیر پایه گذار این کشور بودند در زیر پرچم ترکیه کشته شدند. این ها همه ایرانی هستند و موسیقی تحت تأثیر آن ها حالت شرقی دارد. حتی موسیقی روس را هم دوست دارم چون خیلی حالت شرقی و رمانتیک دارد.

نمایی از دیدار و گفتگو با لوریس چکناواریان

نمایی از دیدار و گفتگو با لوریس چکناواریان

-در مورد کتاب «خرستان» که دو سال پیش چاپ شد برایمان بگویید؟ آیا باز در این زمینه چیزی از شما منتشر خواهد شد؟

لوریس چکناواریان: کتاب خرستان هفتاد داستان است در یک کشور فانتزی که خودم درست کردم. کشوری که همه خر بودند. و بالاخره اینقدر کشور مهمی در سال ۳۰۰۰ است که ما آدم ها مجبور می شویم شهروند آنجا بشویم و همانند آن ها خر شویم. خرها حیوان های فوق العاده ای هستند. داستان های خرستان طنز است زندگی خرها در کشور خودشان که جامعه ای دارند و کار می کنند. این را نوشتم به این دلیل که خودم شخصا اینقدر در زندگی ام خریت کردم که جزو آن ها شدم! (می خندد) می خواستم بگویم برخی اوقات آن حیوان بالاتر از انسان می شود. حیوانی که کشت و کشتاری نمی کند، دنیا را بهم نریزد. هیچ آسیبی  به بشر نمی رساند.

– نظرتان دربارۀ تئاتر عروسکی رستم و سهراب که بر اساس اپرای شما آقای غریب پور ساختند چیست؟

لوریس چکناواریان: خب من برای اپرای عروسکی این کار را نساخته بودم. آقای مسجد جامعی که اجاری اپرای عروسکی وین را در تهران دیدند گفتند ما پول نداریم اپرا اجرا کنیم، بیاییم یک تئاتر عروسکی بسازیم. البته در صورتی اپرای عروسکی خوب است که شما اصل اپرا را بدانید. اجرای عروسکی رستم و سهراب واریاسونی از آن است. البته من راضی نبودم چون بریدگی داشت و اپرای کاملی نبود. ولی خب اجرا شد.

-بر موضوع موسیقی و ریاضی تأکید کردید، در مورد موسیقی حسی نظرتان چیست؟

لوریس چکناواریان: ما سه نوع موسیقی داریم: یکی محلی است که در دِهات، مردم ملودی هایی را می سازند که فوق العاده هستند. از نظر من بزرگترین آهنگسازها در دهات هستند؛ یکی می میرد و در غم او آهنگی می خوانند یا برا عروسی و …. این ملودی ها ارزشمند است. حتی در آثار بتهوون و موتزارت این آهنگ ها را کاربرد داشته اند و بعد به صورت علمی ارائه شده اند؛ بعد موسیقی دستگاهی ماست که تک صدایی است و هارمونی و کنترپوآن ندارد و بیشتر با کلام همراهی می کند. چون کشور ما کشور شعر و ادبیات هست و مردم بیشتر به شعر گوش می دهند تا موسیقی. برای همین علم موسیقی سنتی ما نتوانسته پیشرفت کند. البته استاد خالقی خیلی تلاش کرد تا این سنت را از بین ببرد و مردم بیشتر به موسیقی گوش کنند و مابین تصنیف ها، موسیقی طولانی می نوشتند، اما خود من شاهد بودم که در تاکسی وقتی خواندن بنان تمام می شد و ارکستر  می آمد، مردم صدای رادیو را کم می کردند و حرف می زدند تا بنان دوباره شروع به خواندن کند. این کشور، کشور شعر است و مردم شعر دوست دارند. موسیقی اینقدر اهمیت نداشته و در طول تاریخ گاهی موسیقی منع شده است و مردم به شعر پناه آورده اند. خب در زمان خسرو پرویز  باربد و  موزیسن های خوبی در دربار بودند اما این سنت از بین رفت و همیشه موسیقی همراه شعر بوده است. تا جایی که امروزه مردم نمی توانند موسیقی سنتی را بدون تصنیف گوش بدهند. موسیقی دستگاهی با وجود اینکه پایۀ علمی دارد اما به صورت علمی و چند صدایی پیشرفتی نداشته است. خب موسیقی کلاسیک هم از دل موسیقی سنتی بیرون آمده است و در اروپا به مرور زمان چندصدایی شده، فرم و هارمونی گرفته و به شعر پایبند نبوده است. موسیقی رونق پیدا کرده است. این است که بیشتر موسیقی کلاسیک بر پایۀ علم است.

وقتی من اثری را می نویسم برای اینکه آن را به سرانجام برسانم باید باید روی حساب ریاضی حلش کنم و تا حل نشود کار ادامه دارد و ممکن است یکسال طول بکشد. همین رستم و سهراب، پایه اش ریاضی است و اگر نباشد دوام در طول زمان دوام نخواهد آورد. موسیقی پاپ و … همه یکبار مصرف هستند، خیلی زیبا هستند ولی یکسال بعد اگر ملودی دیگری منتشر شود همه کار جدید را گوش می کنند. در موسیقی کلاسیک همیشه دو با دو می شود چهار  و تمام کارهای من براساس ریاضی است. چون موسیقی ریاضی هزار سال می ماند اما آنکه بر پایۀ احساس کاری می سازد، عمر کوتاهی خواهد داشت. بیشتر آهنگسازان دنیا بر روی احساس می نویسند چون موسیقی روی احساس شنونده تأثیر بیشتری دارد و پول بیشتری در آن است.

– در مورد نقاش های شما و اینکه نمایشگاهی در خانۀ هنرمندان داشتید سئوالی داشتم، آن نقطۀ پیوند میان موسیقی و نقاشی چیست؟

لوریس چکناواریان: وقتی جوان بودم و به لندن و پاریس و رم و جاهای مختلف می رفتم از موزه ها و نمایشگاه ها دیدن می کردم و کارت پستال هایشان را جمع کرده بودم. در خانه تمام دیوارها پر از این نقاشی ها بود.  من در خانه از این رنگ آمیزی ها ارکستراسیون را یاد گرفتم. هیچوقت کتاب ارکستراسیون نخواندم. ولی آن ر ا از طریق نقاشی ها یاد گرفتم. و این سال های سال این نقاشی ها الهام بخش من در موسیقی بودند. بعدها وقتی امریکا بودم، یکی از دوستانم گفت چرا نقاشی نمی کنی؟ حس موسیقی ات را روی بوم منتقل کن. خب من نقاش نیستم و خود را نقاش نمی دانم؛ اما حس موسیقی خودم را روی بوم منتقل کردم و مورد استقبال قرار گرفت و تشویق شدم و صد تابلو کشیدم و در خانۀ هنرمندان نمایشگاه گذاشتم و تعجب کردم که استقبال شد.

اصولا همۀ هنرها با هم خواهر و برادر هستند و با یکدیگر ارتباط دارند. نقاشی، شعر، موسیقی، مجسمه سازی و … و بزرگترین هنرمند خود خداست. هر چه او ساخته ما تقلید می کنیم و چیزی از خودمان نداریم. وقتی نقاش می کنم از دنیا دور می شوم. رنگ ها را همینطور می چینم و حساب و کتابی در نقاشی های من نیست، منطق هم نیست، هیچ چیزی نیست، یک فتوکپی از خودم است.

چکناورایان به پرسشهای حاضران پاسخ می دهد

چکناورایان به پرسشهای حاضران پاسخ می دهد

-امروزه در جامعۀ ایران از نظر موسیقی، عموم مردم به سبک پاپ و سبک های جدیدتر گرایش پیدا کرده اند. این دغدغه آیا در موزیسین های قدیمی تر و اساتید وجود دارد تا بتوانند مردم را به سمت موسیقی فاخر سوق دهند؟

لوریس چکناواریان: چند روز پیش از روزنامۀ ایران کسی با من تماس گرفت و پرسید که نظر شما در مورد اینکه مردم کم کتاب می خوانند، چیست؟ و مقصر در این بخش کیست؟ جواب من این است که مقصر اصلی تنها پدرها و مادرها هستند و نباید در بخش های دیگر دنبال این موضوع بگردیم. والدین باید فرهنگ و هنر را به بچه هایشان منتقل کنند. چون مادر است که برای بچه هایش شب ها کتاب می خواند یا برای خوابیدن کودک برای او موسیقی پخش می کند. نمونۀ اصلی اش در امریکا که دولت با فرهنگ و هنر و … کاری ندارد ولی ملتش امروز حرف اول دنیا را در فرهنگ می زنند چون خانواده ها خود در خانه بچه ها را تربیت می کنند. امروز در دنیا بسیاری از زنان باردار دستگاهی دارند و موسیقی را برای جنین می گذارند تا گوش کند. این مهم است که بچه با فرهنگ و موسیقی به دنیا می آید.

ما هنوز متوجه این نشدیم که حرف اول را در یک جامعه فرهنگ می زند؛ نه پول نه مقام. اگر مشکل امروز ما این است که به دنبال موسیقی یکبار مصرف می رویم- البته بسیاری از آن ها قشنگ است و این سبک هم برای جامعه لازم است و همیشه که نمی شود غذای خوب خورد، گاهی باید کنارش چیز ساده ای مثل سوپ و سالاد هم بخوری- ولی اصل فرهنگ را پدر و مادرها باید به بچه ها یاد بدهند. امیدوارم یک تبلیغ و حرکتی به پدر و مادرها داده شود که برای بچه های موسیقی بگذارند و موسیقی خوب گوش کنند. باید در رادیو و تلویزیون و رسانه ها نظرهای مختلف ارائه شود و مردم نظرات مختلف را بخوانند. ما هر یک یک فکر هستیم و هیچ نوع فرمولی وجود نداریم که برای دیگری خوب باشد. نظر یکم شخص صرفا درست نیست؛ بلکه باید نظریات مختلف را گوش کنیم. پیشرفت یک اجتماع در دموکراسی فکر و پایۀ یک ملت هم فرهنگش است.

-از موسیقی فیلم و آثاری که در این زمینه دارید برایمان بگویید؟

لوریس چکناواریان: بله شاید نزدیک به سی و پنج موسیقی برای فیلم های و چند فیلم داستانی ساخته ام. آهنگسازی را در فیلم های مستند یاد گرفتم. من آهنگساز فیلم نیستم و دوست ندارم باشم. فیلم های دیگری هم بوده مثل «بیتا» و «تنگسیر»  که بر اساس آن ها فرمول هایی را در آهنگسازی فیلم نوشتم و پیاده کردم. و بعد سیمرغ را نوشتم، چند صدایی با سازهای ایرانی که در موسیقی فیلم بیتا استفاده شد و در تنگسیر هم همینطور. اما من آهنگساز فیلم نبودم. خیلی از بخش های رستم و سهراب را در آن فیلم ها استفاده کردم. همۀ این ها برای من یک مدرسه بوده است.

در پایان هارون یشایائی که در کنار لوریس چکناواریان حضور داشت در وصف خصایل استاد چکناواریان چنین گفت:

” آنچه در مورد شخصیت آقای چکناورایان می توانم بگویم این است که ما نمی توانیم در ندیای موسیقیایی و هنر ایشان وارد شویم؛ اما چیزی که باید از ایشان یاد بگیرم و آموختنی است خلوص نیتشان است. شما در کم تر هنرمندی می بینید که خلوص نیت، سادگی، رفاقت در کلام را مثل ایشان داشته باشد. همانند یک فیلسوف از غامض ترین مسائل زندگی صحبت می کند، ارتباط خود را بافرهنگ و ملت ایران طوری نمایش می دهد که هیچ ادعایی در آن نیست؛ موسیقی می سازد، از متون سخت شعری و کلاسیک ما که هیچ ادعایی در آن نیست. ولی از دنیای ایشان می توان یاد گرفت که واقعا نسبت به مردم و ملت و فرهنگ ایرانی خلوص نیت داشته باشیم. هیچ یک از آهنگسازهای ما حول محور رستم و سهراب نرفتند و تازه نمایش های عروسکی که استفاده شد همه براساس آثر چکناوریان بود و این افتخار بزرگی برای ملت ایران است. انشالله صد و بیست سال مستدام باشد.”

لوریس چکناواریان در خاتمه اینچنین بیان داشت:

“اولا افتخار می کنم که یک ایرانی اصیل از زمان کوروش کبیر هستم. هیچ زمان اجازه نمی دهم کسی به من بگوید «اقلیت» چون چون ایرانی هستم. می مانم و خدمت می کنم. خود این کشور خیل به من کمک کرده است و هر چه دارم از مردم دارم و داشته ها را به آن ها بازمی گردانم.

من همیشه می گویم که خودت را جدی نگیر و کارت را جدی بگیر! هیچ وقت دوست ندارم به من دکتر و یا پروفسور بگویند. این ها دیوارهایی است که ما بین خودمان درست می کنیم. آدم باید در این دنیا ساده باشد. این دنیا اقیانوسی است که همه در آن شنا می کنیم. برای همین وقتی رستم و سهراب را نوشتم چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب می خواستند پول هنگفتی به من بدهند اما نگرفتم و گفتم که این کار را به مردم ایران تقدیم کرده ام.

 زندگی گذران است. هیچ یک در هنر به قلۀ دماوند نمی رسیم. هر کدام مثل مورچه ها یمی رویم و از آن ها یاد  می گیریم چه کنیم. ما به جایی نمی رسیم جز اینکه برویم و بعد کسان دیگری ما را دنبال کنند و پیشرفت یک فرهنگ این سات که هنر را نسل به نسل منتقل کنیم و تا بزرگ شود. خداوند می گوید که هر کدام از شما به زبان های مختلف صحبت می کنید اما من یک زبان به شما می دهم که زبان خودم است و آن موسیقی است. موسیقی زبان خداست و یک چیز عجیب و غریبی است. اگر در اقیانوس موسیقی شنا کنیم روحمان به آسمان می رسد. همۀ ادیان دنیا از موسیقی استفاده می کنند تا حرفشان را به خداوند برسانند. و اگر بخواهیم حرفمان را به خداوند برسانیم باید هر روز موسیقی گوش فرا دهیم.”

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *